تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1098

مساهمون:

ص١٠٩٨
زلف در مجمرهء چهرش با دل مىگفت * نه بساييد و بسوزيد دگر عنبر و عود نرم سوهانى بر گرد رخ آورده ز خط * وه چه سوهان كه از آن زنگ غمم را بزدود سرش از شرم به پيش و لبش از گفت خموش * نگهش در به زمين و عرقش بر بخدود گفتم اى خرمى بزمم غم از چه خورى * چون به گلزار رخت سبزهء خط حسن فزود نگران آمده خلقى به بهار رخ تو * جان سپند آورمت دور ز تو چشم حسود لبش از اين سخنان شاد و درافشان آمد * چون كف راد شهنشاه جهان درگه جود

و له

آن پريچهره به رخسار نكو زلف گشود * يا كه دارد به سر مجمرهء آتش عود بر سر گنج گهر حلقه زده مار سياه * ياد خانى كه به پا خاست ز نار نمرود ساخت هاله بر گرد مه از مشك طرى * يا كه از مجمرهء مهر به پا خاسته دود خود كمنديست كه انداخته بر گردن مهر * يا كه اندر بر حورى شده درع داود نى بود خام خم اندر خم شهزادهء راد * ظل سلطان كه كشد چرخ برين را بفرود