زلف در مجمرهء چهرش با دل مىگفت * نه بساييد و بسوزيد دگر عنبر و عود
نرم سوهانى بر گرد رخ آورده ز خط * وه چه سوهان كه از آن زنگ غمم را بزدود
سرش از شرم به پيش و لبش از گفت خموش * نگهش در به زمين و عرقش بر بخدود
گفتم اى خرمى بزمم غم از چه خورى * چون به گلزار رخت سبزهء خط حسن فزود
نگران آمده خلقى به بهار رخ تو * جان سپند آورمت دور ز تو چشم حسود
لبش از اين سخنان شاد و درافشان آمد * چون كف راد شهنشاه جهان درگه جود
و له
آن پريچهره به رخسار نكو زلف گشود * يا كه دارد به سر مجمرهء آتش عود
بر سر گنج گهر حلقه زده مار سياه * ياد خانى كه به پا خاست ز نار نمرود
ساخت هاله بر گرد مه از مشك طرى * يا كه از مجمرهء مهر به پا خاسته دود
خود كمنديست كه انداخته بر گردن مهر * يا كه اندر بر حورى شده درع داود
نى بود خام خم اندر خم شهزادهء راد * ظل سلطان كه كشد چرخ برين را بفرود