در مدح خاقان مغفور رحمة اللّه عليه
خيره شد چشمم به چهر مهرسارت * تيره شد روزم ز زلف بىقرارت
مشربهء جانها دو لعل نوشخندت * سلسله دلها دو زلف تارتارت
فتنهء جنترخان هورسوزت * آتش كوثر لبان هيرسارت
در خرام و در نگه كى هم سرآيد * آهوى دشتى و كبك كوهسارت
بىشكيبم از دو چشم پرفريبت * بىقرارم از دو زلف بىقرارت
دجلههاى موجزن اندر كنارم * تا كه گردون دور كردم از كنارت
مى نخواهد رفت پا الا به كويت * مى نخواهد گشت جان الا نثارت
برندارى از ميان رسم جفا را * نى خبر ما ناز عدل شهريارت
داور كشورستان فتحعلى شه * اى هماره دولت فرخنده يارت
مستهء مار خدنگ افراسيابت * طعمهء مور پرنگ اسفنديارت
دست دارى بر جهان بر دست خودنى * كان ببخشش نيست اندر اختيارت
در مدح ميرزا ابو القاسم قائممقام گويد
ابو القاسم اى آنكه هر صبح و شامت * فلك چهره سايد كجا بر به كامت
كنوز زمين مضمر اندر بنانت * رموز زمان مدغم اندر كلامت
قمر چيست مسرع تنى بر به بومت * زحل چيست چوبكزنى بر به بامت
گهر ريزد از چه ز كلك نزارت * شكر خيزد از چه ز سحر كلامت
چو قايم به ذات تو باشد هماره * سزد گر بزرگى كند احترامت
به وصفت همين بس كه ظل الهى * سزا ديد و برخواند قائممقامت
سخنهاى من هوش بخشاى جانها * همانا كه نوشيدهام درد جامت
در لغز و مدح خاقان خلد آشيان فتحعلى شاه
چيست آن پولاد سر گرزه كه چار آن را پراست * هم دهانش در دم و نيش گزانش بر سر است