تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1092

مساهمون:

ص١٠٩٢

ايضا در مدح خاقان صاحبقران

دوش ذكرى ز دورى احباب * بود ورد زبان ربودم خواب كه حبيبم به خواب رخ بنمود * چه رخى آفتاب عالم‌تاب دست سيمين او ستون ز نخ * بر به گلبرگ مىفشاند گلاب چون حريقى نشسته در آتش * چون غريقى فتاده در گرداب گفتمش گريه‌ات ز دورى كيست * گفت نامم به ناله گاه جواب گفتمش آن منم سرود كه خير * گشتم از اين سخن قرين عذاب روى او سرخ بود و جسم سمين * نه رخش زرد و تن چو تار رباب گفتمش جان من چنين بمسوز * گفتمش رخ ز من چنين بمتاب از چه بر ابروان فكندى چين * از چه از زلفكان گشودى تاب در برآوردمش چنان دلتنگ * برگرفتم ز روى يار نقاب گفتمش از فراق روى تو رفت * از رخم رنگ و از توانم تاب تكيه كن بر عصاى وصل و برو * از طبيبى طلب نما جلاب سر زلف مرا به ياد آور * گر بگويد ز صندل آر خضاب نوش لعل مرا به خاطر آر * ور سرايد عصارهء عناب روى بر خاك پاى شاه بساى * كز رياست دهد طبيب جواب راد فتحعلى شه غازى * كه شد آباد ازو جهان خراب

و له

بوى سر زلف تو مگر عنبر نابست * كز او دل مجروح مرا در تب‌وتابست بيدار من از هجر تو و آه كه وصلت * فرخنده مثاليست كه در پردهء خوابست اشك من و بنيان زمين خانه و سيلست * آه من و اركان فلك باد و حبابست تا چند جفا مىكنى اى شوخ كسى را * كز جملهء خدام ملك‌زاده حسابست هرگه شود تخت‌نشين عرش و سرو شست * هرگه كه شود باره گزين ضيغم و غابست