ايضا در مدح خاقان صاحبقران
دوش ذكرى ز دورى احباب * بود ورد زبان ربودم خواب
كه حبيبم به خواب رخ بنمود * چه رخى آفتاب عالمتاب
دست سيمين او ستون ز نخ * بر به گلبرگ مىفشاند گلاب
چون حريقى نشسته در آتش * چون غريقى فتاده در گرداب
گفتمش گريهات ز دورى كيست * گفت نامم به ناله گاه جواب
گفتمش آن منم سرود كه خير * گشتم از اين سخن قرين عذاب
روى او سرخ بود و جسم سمين * نه رخش زرد و تن چو تار رباب
گفتمش جان من چنين بمسوز * گفتمش رخ ز من چنين بمتاب
از چه بر ابروان فكندى چين * از چه از زلفكان گشودى تاب
در برآوردمش چنان دلتنگ * برگرفتم ز روى يار نقاب
گفتمش از فراق روى تو رفت * از رخم رنگ و از توانم تاب
تكيه كن بر عصاى وصل و برو * از طبيبى طلب نما جلاب
سر زلف مرا به ياد آور * گر بگويد ز صندل آر خضاب
نوش لعل مرا به خاطر آر * ور سرايد عصارهء عناب
روى بر خاك پاى شاه بساى * كز رياست دهد طبيب جواب
راد فتحعلى شه غازى * كه شد آباد ازو جهان خراب
و له
بوى سر زلف تو مگر عنبر نابست * كز او دل مجروح مرا در تبوتابست
بيدار من از هجر تو و آه كه وصلت * فرخنده مثاليست كه در پردهء خوابست
اشك من و بنيان زمين خانه و سيلست * آه من و اركان فلك باد و حبابست
تا چند جفا مىكنى اى شوخ كسى را * كز جملهء خدام ملكزاده حسابست
هرگه شود تختنشين عرش و سرو شست * هرگه كه شود باره گزين ضيغم و غابست