يعنى پدرم آن داناى شادكام * يعنى پدرت آن داراى كامياب
طغراى نامهاش آن نام نامور * گر منكرى از آن اينك كشن كتاب
نامش ازو بماند تا روز واپسين * هم ماندت ز من تا موقف حساب
دوشيزگان طبع گردش چو نامزد * كابين او فشاند او نيز زر ناب
بشتافتم چو من زى شيمهء پدر * بشتاب نيز توزى رسم جد و باب
ز انبوه وامخواه دارم به سال و ماه * جسمى قرين تب جانى قرين تاب
چون مهر زرفشان در بام درگهم * محراب خاص و عام ملجاى شيخ و شاب
اين خواندم درود آن آردم نماز * اين گيردم عنان آن بوسدم ركاب
دستم به روى چشم چشمم به روى پاى * اين را گه سؤال آن را گه جواب
يكسر دواندوان چون سايهام ز پى * با خاطر پريش با حالت خراب
گويم به شام صبح رانم به صبح شام * آن رنگ و ريو ليك بىرنگ دان تر آب
در كار من شكست مپسند اى ملك * بايد درست داد زين خدمتم جواب
تا خرگه فلك ستوار بيستون * تا خيمهء سپهر در واخ بىطناب
خرگاه جاه تو بر باد ز آسمان * صبحش زرين ستون مهرش زرين طناب
و له ايضا
زلفت به روى چهر چو بر ماه مشك ناب * چهرت به زير زلف چو در شام آفتاب
از لعل شكرين و ز گيسوى عنبرين * هم عنبرت در آتش و هم شكرت در آب
ماه است عارض تو و در دل مرا كلف * مهر است چهره تو و در چم مرا سحاب
از چشم اشكبار و ز آه شررفشان * گاهى حريق آتش و گاهى غريق آب
تا ناقد غم تو شدم در دكان عشق * از ديده سيم دارم و از چهره زر ناب
در حلقههاى زلف تو دلهاى عاشقان * چونان چكاو كند كه در چنگل عقاب
كيهان فروگرفت جهانتاب حسن تو * چون سرفشان حسام جهانبان كامياب
اى خسرو زمان كه به عهدت ز خون باز * چنگال كبك و تيهو پيوسته در خضاب
نيلى به چهر جاه تو اين نيلگون سپهر * خالى بر وى رأى تو اين روشن آفتاب