تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1089

مساهمون:

ص١٠٨٩
تيغ چو خندد در آن گريهء مام است و رود * كلك چو گريد در آن خندهء پور است و باب عزم تو را با قضا شبه نيارم از آنك * راه سپارد سپهر دور زند آسياب در بر راى تو مهر نيست نظيرش جز اين * تار تند عنكبوت نور دهد آفتاب شخص تو در جوف چرخ دانى ماند بچه * بحر نهان گر شود در چه به جوف حباب چونكه به هنگام كين رخش كشى زير زين * تير به شستت گزين تيغ بدستت چو آب بر پى رستم نماز آرد اسفنديار * بر تن خسرو درود گويد افراسياب

و له ايضا فى ذكر مرض المحبوب و مدح الخاقان

غم مخور اى خوب‌چهر سيم گرت زر ناب * آرى هم از تب است زرد رخ آفتاب از غم بيماريت اين دو سبق مىبرند * سينه ز سوزان شرار ديده ز گريان سحاب صندل گفتت پزشك سودم آن را به دل * اكنون از راه چشم پاى تو آرم خضاب حال من اى دلربا دانى چونست چون * چندان درهم كه هست در سر زلف تو تاب با عرق آميخته زلف تو دانى كه چيست * بهر تن ناتوان اينت بنفشه در آب نرگس بيمار تو خواب ز چشمم ربود * زين سپس آوخ چسان روى تو بينم بخواب زلف به بالين خويش از چه پراكنده‌اى * گفت پزشكت مگر نكهتى از مشك ناب گر تو به رنج اندرى غم نبود زان كه هست * خاك در خسروان مايهء هر سنگ و آب دو شه عالىنسب نام حسين و حسن * اين چو يل اسفنديار آن چو رد افراسياب عرصهء ميدان ازين شام و كنار سپهر * گوشهء ايوان از آن صبح و رخ آفتاب شاها من بنده را با تو سر داوريست * گوش دارم بگفت كاينكت آرم مجاب دى ز ره امتحان رفت سؤالى ز من * امروز آوردمت نغز چكامه جواب احمد ملك سخن رفت و منش حيدرم * جاى نبى را سزا نبود جز بو تراب چون يكران سخن آرم زير دوران * عسجديم در عنان عنصريم در ركاب پس به جهانم بدشت تازى فكرت ز جاى * كلك به شستم چو تير طبع به كامم چو آب هان بس اى عندليب اين چه سخن وين چه لاف * طبع نماندت سليم رأى نماندت صواب