روان قدسيان عرش در وجد و سماع آيد * ز تسبيحى كه در صحن تو دارد صخرهء صما
غرض چون اين خجسته مسجد از شاهنشه كيهان * به پايان آمد از هر در همه شايسته و زيبا
بگفتا عندليب از بهر تاريخ بناى آن * به پايهء مسجد فتحعلى شه كعبهء عليا
در مدح خاقان مغفور نور اللّه مضجعه
خورشيد دگر در حمل آراست جهان را * چون چهر شه ملكستان گاه كيان را
شد مريم هر شاخ به عيسى گل آبست * مانا دم جبريل بود باد بزان را
تا بيد بن آورد به كف خنجر برا * پوشيده زره باد صبا آب روان را
از ناى خوش قمرى و از نغمهء بلبل * در رقص نگر بر لب جو سرو نوان را
در گلبن تن بست نفس بلبل اندوه * چون بلبله در بزم برآورد فغان را
اين گاو زرين ز آتش موسى به خوار است * راند كه ز كف باز منه رطل گران را
آفاق ز تشريف كزين سوق سقرلات * آراست ز بس شاه تن پير و جوان را
زيب كله و فر نگين فتحعلى شاه * كز بندگيش چرخ برين بست ميان را
برندهتر آيد ز تن خصم پرندت * گويى تن خصم تو كند كار فسان را
كس ديده دوسر اژدر و حوتى كه سرش پنج * مارى كه پرش چار و بدم برده دهان را
نگشادى اگر ديده بدين بوالعجب اينك * بر دست ملك بازنگر تير و كمان را
بفسرد ز بيم تو بشريان عدو خون * چندانكه در او هيچ نيابى ضربان را
از خون عدو تيغ تو گر رنگ پذيرد * زنگار چه باكست مر آن تيغ بران را
از برق حسام تو و تارى تن اعدات * خاكسترى آيد كه دهد صيقل آن را
هرگه كه ستون چپ كنى و راست خم آرى * هم پيشه كند كركس بيلك طيران را
از عرصهء هيجا به فلك بال گشاده * بينى ز چپ و راست همى مرغ روان را
سايد تن بدخواه چنان گرز گرانت * كز تنش هما هيچ نيابد ستخوان را