بر ماهى و مه ميخ و ستونهاى ستيخش * پا بر بثرى اندر و سر بر به ثريا
آن دم كه بود يار كف شيران شمشير * آن دم كه بود يار رخ ميران سكبا
هر لاله گوان راست ببر ناوك خونريز * هر سبزه سران راست به پى صارم برا
بر بور صف اندر صف بهمن همه هامون * بر رخش كش اندر كش دارا همه بيدا
از بيم اگر شير دلآشفته و حيران * از سهم اگر پيلتن آشفته و دروا
رمح از طرفى رقصكنان طالب قيصر * تيغ از طرفى خندهزنان مايل دارا
چون اين بطعان اندر سورى همه سندان * چون آن بضراب اندر خارا همه خارا
چون مهر كه بر چرخى تيغيش به كف اندر * شه باره برانگيزد در عرصهء هيجا
از جسم ستان بينى وادى همه شهلان * از خون نگون يا بى دريا همه صحرا
اين مهرهء خاك آمده از خون دليران * پنهان چو يكى تخم عنب در خم صهبا
از نايژهء خصم ز بس خون شده جارى * گردون چو يكى دانهء در در تك دريا
تيغ تو ز بس كرده نگون دشمن آمد * از خون گوان چرخ يكى پرشده مينا
يكسو نگرى مويه همى رحمت رحمت * يكسو گذرى ناله همى بخشا بخشا
آهندليش بين كه به هيجا نشناسد * خود صارم برندهء تو پير ز برنا
رحم آرشها رحم كه ترسم بنماند * يكتن كه درين دير كهن گيرد مأوا
هم در مدح حضرت خاقان مغفور فتحعلى شاه و تاريخ مسجد سمنان گويد
چه باشد آفت معدن چه باشد فتنهء دريا * كف بخشندهء خاقان دل رخشندهء دارا
اگر نبود ز رشك جاه او اين چرخ بررفته * چرا دارد هزاران داغ بر دل ز اختر رخشا
سيهپستان ز همسنگ ملك اين چارگى مادر * سپىدندان ز همباز كيا اين هفتگون آبا
ز دست اوست گر خون در دل لعلست در معدن * ز طبع اوست گر نم بر رخ درست در دريا