تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1082

مساهمون:

ص١٠٨٢
شير علم جان شكر به جنبش صرصر * شعر دنى دلنشين به شورش غوغا زاغ فزون آورد غريو ز بلبل * ليك بر آهنگ اين دو دانا دانا شاد بزى زان كه زير پرده نماند * آنكه بهر پيشه قادر است و توانا چيست مرا خامه آهويى است غزلخوان * چيست مرا دوده نافه‌يى است مطرا كام چو تلخ آورى ز حنظل اينان * خامه بگير و بكن قصيده انشا صفحه بياور ز لوح خاطر قادر * چامه بيارا بنام خسرو دنيا فخر ملوك زمانه فتحعلى شه * آنكه توانا پس از خداى توانا خنده‌يى از تيغ آن و سوك موفر * گريه‌يى از كلك آن و سور موفا گر نبود تيغش آفتاب درخشان * كان بدخشان چراست عرصهء هيجا گوهر لعلش به بزم جان مصور * جوهر تيغش به رزم مرگ مفاجا غم نخورم زان كه شاه شعرشناس است * بازشناسد متاع زشت ز زيبا

در مدح نايب‌السلطنه مغفور عباس شاه غازى

ترك چشمت به كف آورده از آن تير و كمان را * تا نتانم كه بيارم به تماشاى تو جان را زلف مشكين تو آزرم دهد مشك ختن را * لعل نوشين تو انگشت كشد شهد روان را حقهء لعل پراكنده از گوهر رخشا * گر نديدى بنگر اينك آن درج دهان را خط مدان آنكه به گرد رخ دلدار برآمد * پى به زدودن زنگ غم دل آژده‌سان را حكم جز رفتن كوى تو نرانيم قدم را * كار جز گفتن وصف تو ندانيم زبان را داد دشنام به من از پى اثبات دهانش * هم سر آريم به تيغش كه بدانيم ميان را