تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1083

مساهمون:

ص١٠٨٣
به نكويان جفاپيشه بگوييد خدا را * عهد دارا و جفا باز پيچيد عنان را شاه‌عباس مهين‌زاده داراى فلك فر * كه گه رزم چو همراز كند دست و سنان را مستهء باز قضا بينى صد رأى و كرارا * طعمهء گرگ اجل يا بى صد قيصر و خان را كلك تو گريه كند خنده هر غث و ثمين را * تيغ تو خنده زند گريهء هر پير و جوان را بحرها موج‌زن آرد كه حبابش فلك آيد * بحر دستت نمى ار بخشد بىآب دخان را روش چرخ دهد امرش پاينده زمين را * منش خاك دهد نهيش پوينده زمان را شير سردابه به هيجا شمرد شير عرين را * پيل گرمابه به ميدان نگرد پيل دمان را به درد زهرهء بهرام و چند چرخ شكم را * يار آرد چو بهم دست ملك تير و كمان را سيل تيغ تو نهد پنجه مرسيل عرم را * باد گرز تو زند طعنه مر باد خزان را پى افسوس سر از لطمهء كف گاه نبردت * هركه بينى ز گوان رنگ كند صفحهء ران را صارمت خنده زند نى عجب از خندهء رندان * زعفران فرض كند زرد شده چهر گوان را جادوى ملك خورد رمح تو فربه نشود هيچ * اين چه رمحى است كه ماند به صفت چوب شبان را