تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1080

مساهمون:

ص١٠٨٠
سر نورستگان راغ از آن در شارهء زرين * تن مه‌طلعتان شهر ازين در كسوت زيبا سحاب آراسته كيهان بشرم لعبت آذر * صبا پيراسته گيتى برشك دفتر نوشا ز صورت‌سازى آمد در سماع اين توده مشكين * ز بوى سورى آمد دردوار اين كلهء خضرا دگر از ويلهء . . . و غريو گاو دم آمد * ز نو بتخانهء شاه زمين شير فلك دروا دگر آمد زمان آنكه از لعل لب شاهان * زمين آستان از بوسه آيد آسمان‌آسا به‌سوى هفت اژدرها ز درگاه ملك‌پويان * ز دود توپ تندرغو فلك او بار اژدرها سپه اندر سپه گردان كفيده دل رميده جان * رده اندر رده شاهان خميده سر برهنه پا كش اندر كش ستاده بر به سرشان هندوى شاره * بر اندر بر ستاده بر به تنشان عبقرى ديبا سر شهزادگان در ره چوبى فرسود دارا شد * از آن پركلاه هر تن آمد آسمان‌فرسا شهنشاه جهان فتحعلى شه آنكه مىزيبد * فريدونش شود برده فريبرزش شود لالا بود پستان سيه از جفت او اين چارگى مادر * بود دندان سفيد از شبه او اين هفت‌گون آبا به دوزخ كين او راندم كشيد از سينه تف دوزخ * به دريا جود او گفتم فشاند از ديده در دريا فرى از لاله‌زار رأى او اين لالهء احمر * پرى از سبزه‌زار جاه او اين كلهء خضرا در آن پهنه كه تخم كين برافشانى پى چالش * شود از بر زيار تيغ تو لاله ستان صحرا بگر گنج و بكالنجرز شندف بر شود شيون * بسقسين و بقسطنطين ز فرغين درفتد غوغا گشايى از كمان نيزن كه اينم بيلك پران * ببندى بر ميان دوزخ كه اينم صارم برا تف قهرت چه درياها كه آرد شورسان وادى * يم تيغت چه واديها كه آرد موج‌زن دريا شعار راى تو فضلست و شعرى تافت زان مؤمن * بر آن گردون بشد شعرم كه گردون خواندش شعرى

در مذمت بعضى از شعراى زمان و مدحت خاقان گيتىشان

من كه به چشمم خسى است ملكت دارا * چون و چرا باخسان شوم به مدارا خس بنماند چو باد گشت سبك‌سر * كه بنپايد چو گشت كوه گران‌پا رنجه شود از درشت پنجه پنجه * رنجه سجنجل مكن به صخرهء صما باد برد خاكشان و باك نيارند * بار حشيش افكند به آتش سوزا عهد كند ار نخست و ناى گشايد * گوش شو ايدون و چشم سربه‌سر اعضا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1080 | رضا قليخان هدايت