سر نورستگان راغ از آن در شارهء زرين * تن مهطلعتان شهر ازين در كسوت زيبا
سحاب آراسته كيهان بشرم لعبت آذر * صبا پيراسته گيتى برشك دفتر نوشا
ز صورتسازى آمد در سماع اين توده مشكين * ز بوى سورى آمد دردوار اين كلهء خضرا
دگر از ويلهء . . . و غريو گاو دم آمد * ز نو بتخانهء شاه زمين شير فلك دروا
دگر آمد زمان آنكه از لعل لب شاهان * زمين آستان از بوسه آيد آسمانآسا
بهسوى هفت اژدرها ز درگاه ملكپويان * ز دود توپ تندرغو فلك او بار اژدرها
سپه اندر سپه گردان كفيده دل رميده جان * رده اندر رده شاهان خميده سر برهنه پا
كش اندر كش ستاده بر به سرشان هندوى شاره * بر اندر بر ستاده بر به تنشان عبقرى ديبا
سر شهزادگان در ره چوبى فرسود دارا شد * از آن پركلاه هر تن آمد آسمانفرسا
شهنشاه جهان فتحعلى شه آنكه مىزيبد * فريدونش شود برده فريبرزش شود لالا
بود پستان سيه از جفت او اين چارگى مادر * بود دندان سفيد از شبه او اين هفتگون آبا
به دوزخ كين او راندم كشيد از سينه تف دوزخ * به دريا جود او گفتم فشاند از ديده در دريا
فرى از لالهزار رأى او اين لالهء احمر * پرى از سبزهزار جاه او اين كلهء خضرا
در آن پهنه كه تخم كين برافشانى پى چالش * شود از بر زيار تيغ تو لاله ستان صحرا
بگر گنج و بكالنجرز شندف بر شود شيون * بسقسين و بقسطنطين ز فرغين درفتد غوغا
گشايى از كمان نيزن كه اينم بيلك پران * ببندى بر ميان دوزخ كه اينم صارم برا
تف قهرت چه درياها كه آرد شورسان وادى * يم تيغت چه واديها كه آرد موجزن دريا
شعار راى تو فضلست و شعرى تافت زان مؤمن * بر آن گردون بشد شعرم كه گردون خواندش شعرى
در مذمت بعضى از شعراى زمان و مدحت خاقان گيتىشان
من كه به چشمم خسى است ملكت دارا * چون و چرا باخسان شوم به مدارا
خس بنماند چو باد گشت سبكسر * كه بنپايد چو گشت كوه گرانپا
رنجه شود از درشت پنجه پنجه * رنجه سجنجل مكن به صخرهء صما
باد برد خاكشان و باك نيارند * بار حشيش افكند به آتش سوزا
عهد كند ار نخست و ناى گشايد * گوش شو ايدون و چشم سربهسر اعضا