تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1078

مساهمون:

ص١٠٧٨
خالت نهاده نقطهء سودا به ياسمين * خطت دميده عنبر سارا ز ارغوان خد تو ارغوان و قدت سرو اى شگفت * هرگز نبوده بار سهى سرو ارغوان گيسوى عنبرين نشود از رخ تو دور * آرى هميشه لازم آتش بود دخان چشم تو نرگسى است كه سر برزند ز مهر * زلف تو سنبلى كه در آتش كند مكان نرگس چگونه دارد با مهر اتحاد * سنبل چگونه دارد با آتش اقتران گردد خجل ز نور جبين تو مشترى * تا سوده‌اى به خاك در داور زمان بايستهء معارك چون در بصر ضياء * شايستهء ممالك چون در بدن روان گردون به آستان بلندش كند نظر * ز آن‌سان كه از زمين نگرد كس به آسمان

در مدح حضرت مهدى هادى عليه السلام عرض كرده

چيست آن پيكر كه دارد بر سر آتش مكان * گه به صورت گوى باشد گه به هيئت صولجان در نظر گاهى چو تيغى ليك تيغى بىنيام * در بصر گاهى چو شمعى ليك شمعى بىدخان بندهء آن صانعم از جان و دل كز صنع خويش * سازدش بىآلتى گه چون سپر گه چون كمان ساغرى باشد به صورت كاندرو نبود شراب * كشتىيى باشد به هيئت كش نباشد بادبان پيشتر كز نوح وز كشتى نشان پيدا شود * كشتيش بودى روان بر رود نيل آسمان گاه با دنبال عقرب لعب چون طفلان كند * گه گذارد پنجه در سرپنجهء شير ژيان در زيانش سودها باشد كه آن هنگام هست * چون ركاب بادپاى پادشاه انس و جان شهسوار آسمان توسن امام شرق و غرب * تاجدار مهر مسند مهدى آخر زمان

از غزليات او است

چه قصه بود ندانم دلا فسانهء عشق * كه هركه گوش بر آن كرد از زبان افتاد فروزم بزم ياران را ز آه شعله‌بار خود * به كار ديگران آيم نيايم گر به كار خود گر آن مه از پى تسكين من حرفى به من گويد * دلم صد ره فزون آن حرف را با خويشتن گويد نهم دل را به كوى او و خود عزم سفر دارم * كه دل را نيست تاب هجر از حالش خبر دارم هرگز نديد گلبن عمرم شكفتگى * يكسان هميشه بود بهار و خزان من