خالت نهاده نقطهء سودا به ياسمين * خطت دميده عنبر سارا ز ارغوان
خد تو ارغوان و قدت سرو اى شگفت * هرگز نبوده بار سهى سرو ارغوان
گيسوى عنبرين نشود از رخ تو دور * آرى هميشه لازم آتش بود دخان
چشم تو نرگسى است كه سر برزند ز مهر * زلف تو سنبلى كه در آتش كند مكان
نرگس چگونه دارد با مهر اتحاد * سنبل چگونه دارد با آتش اقتران
گردد خجل ز نور جبين تو مشترى * تا سودهاى به خاك در داور زمان
بايستهء معارك چون در بصر ضياء * شايستهء ممالك چون در بدن روان
گردون به آستان بلندش كند نظر * ز آنسان كه از زمين نگرد كس به آسمان
در مدح حضرت مهدى هادى عليه السلام عرض كرده
چيست آن پيكر كه دارد بر سر آتش مكان * گه به صورت گوى باشد گه به هيئت صولجان
در نظر گاهى چو تيغى ليك تيغى بىنيام * در بصر گاهى چو شمعى ليك شمعى بىدخان
بندهء آن صانعم از جان و دل كز صنع خويش * سازدش بىآلتى گه چون سپر گه چون كمان
ساغرى باشد به صورت كاندرو نبود شراب * كشتىيى باشد به هيئت كش نباشد بادبان
پيشتر كز نوح وز كشتى نشان پيدا شود * كشتيش بودى روان بر رود نيل آسمان
گاه با دنبال عقرب لعب چون طفلان كند * گه گذارد پنجه در سرپنجهء شير ژيان
در زيانش سودها باشد كه آن هنگام هست * چون ركاب بادپاى پادشاه انس و جان
شهسوار آسمان توسن امام شرق و غرب * تاجدار مهر مسند مهدى آخر زمان
از غزليات او است
چه قصه بود ندانم دلا فسانهء عشق * كه هركه گوش بر آن كرد از زبان افتاد
فروزم بزم ياران را ز آه شعلهبار خود * به كار ديگران آيم نيايم گر به كار خود
گر آن مه از پى تسكين من حرفى به من گويد * دلم صد ره فزون آن حرف را با خويشتن گويد
نهم دل را به كوى او و خود عزم سفر دارم * كه دل را نيست تاب هجر از حالش خبر دارم
هرگز نديد گلبن عمرم شكفتگى * يكسان هميشه بود بهار و خزان من