تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1071

مساهمون:

ص١٠٧١
چندى به زمانه سخت‌جانى كرديم * بر خاطر اين و آن گرانى كرديم مردن مردن گذشت ما را عمرى * مردم به گمان كه زندگانى كرديم غلمان بهشت را كه من بنده شوم * با اين دل و دين عجب كه ارزنده شوم گر ميرم و اختيار با من باشد * تيز تو به ريش من اگر زنده شوم اى ساقى گل‌چهرهء زيباى همه * اى سرو سهى قامت رعناى همه پر كن قدحى كه زود خواهى ديدن * خالى به كنار اين چمن جاى همه

709 عزيز لاهيجى

نام شريفش ميرزا يوسف از نجباى گيلان است . در به دو شباب به دارالخلافهء تهران آمد و به تكميل هنر پرداخت . در دربار حضرت شاهنشاه مرحمت‌گستر بنده‌پرور ، خاقان صاحبقران فتحعلى شاه قاجار نور اللّه مرقده بار يافت و مطمح نظر اكسير اثر و خادم خاص سفر و حضر گرديد و در هنگام فراغ به خواندن اشعار ملك‌الشعرا فتحعلى خان صبا رحمة اللّه عليه در حضور اعلى تقرب داشت و از پيشخدمتان محرم بود . روزگارى از خدمت نعمت برد و طريق محفل خاص به اخلاص سپرد . پيوسته راغب به صحبت ارباب كمال و هنر بود و در تحصيل هرگونه علوم رنج مىبرد تا در علوم عربيه و قوانين ادبيه پايهء عالى حاصل كرد و تتبعى وافى و تدبرى كافى به دست آورد . بعد از رحلت خاقان مغفور گاه در تهران و غالباً در شيراز به مقررى ديوانى و مستمرى سلطانى قناعت داشت . اكنون مردى فاضل و اديب كامل است و در حظ و ربط با رتبتى رفيع و منزلتى منيع گاهى به نظم غزلى فارسى رغبت نمايد و به دو منسوب است :
تا يك نظر ببينمش و جان سپارمش * مرگ اين قدر به روز وصالم امان نداد طرفه حاليست كه مىسوزم و از ديدهء من * هر طرف موج‌زنان مىگذرد دريايى