صبا بوى گلى آورد از گلزار و مىخواهم * كه رخ از شاخ بنمايد نه از دامان گلچينم
و له ايضا
ز آه شبگير ز بس مشعله روشن كردم * وادى عشق تو را وادى ايمن كردم
چارهء كار خود از رشك رقيبان به فراق * چارهء درد فراق تو به مردن كردم
آن بىوفا طبيب علاجم نمىكند * نوميد هم نيم كه علاج دگر كنم
همه روى زمين را در غمت از گريه تر كردم * غنيمت بود بيش از گريه هر خاكى به سر كردم
دريغا مردم و شد قسمت مردم جفاى او * به صد اميد يارى را كه من بيدادگر كردم
به غير ترك محبت كه اختيار نكردم * به چارهء دل پرخون دگر چه كار نكردم
نتوان گذشت ناصح ز رخ نكو و گرنه * ز كجا كه من غم خود ز تو بيشتر ندارم
نمىدانم چه با دل مىكند هجران او دانم * كه تا ديد است سويم مىرود از ديده خونابم
از يكدو سنگ جور كه بر بال ما زدى * پنداشتى كه از سر كويت بريدهايم
به حسرت سرى زير پر مىبرم * كه دور از گلستان به سر مىبرم
به جان در وداعم كه دانسته داد * به داراى بيداگر مىبرم
و له
كردى رها چون از قفس در خون بكش بالوپرم * ترسم كه نشناسد كسى از طاير بستانيم
گفتى برو از كوى من ور نه به خونت مىكشم * شد از چه مزد خدمتم موقوف نافرمانيم
پروبالم پريشان همچو گل بر خاك راه و من * به اين خوشدل كه بر شاخ بلندى آشيان دارم
نابرده پيامى كه مرا بود به جانان * اى كاش نويسند رفيقان به مزارم
قصهها گفتمت از درد دل و سود نكرد * دوسه حرف دگر از بهر قيامت دارم