تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1068

مساهمون:

ص١٠٦٨
صبا بوى گلى آورد از گلزار و مىخواهم * كه رخ از شاخ بنمايد نه از دامان گلچينم

و له ايضا

ز آه شبگير ز بس مشعله روشن كردم * وادى عشق تو را وادى ايمن كردم چارهء كار خود از رشك رقيبان به فراق * چارهء درد فراق تو به مردن كردم آن بىوفا طبيب علاجم نمىكند * نوميد هم نيم كه علاج دگر كنم همه روى زمين را در غمت از گريه تر كردم * غنيمت بود بيش از گريه هر خاكى به سر كردم دريغا مردم و شد قسمت مردم جفاى او * به صد اميد يارى را كه من بيدادگر كردم به غير ترك محبت كه اختيار نكردم * به چارهء دل پرخون دگر چه كار نكردم نتوان گذشت ناصح ز رخ نكو و گرنه * ز كجا كه من غم خود ز تو بيشتر ندارم نمىدانم چه با دل مىكند هجران او دانم * كه تا ديد است سويم مىرود از ديده خونابم از يك‌دو سنگ جور كه بر بال ما زدى * پنداشتى كه از سر كويت بريده‌ايم به حسرت سرى زير پر مىبرم * كه دور از گلستان به سر مىبرم به جان در وداعم كه دانسته داد * به داراى بيداگر مىبرم

و له

كردى رها چون از قفس در خون بكش بال‌وپرم * ترسم كه نشناسد كسى از طاير بستانيم گفتى برو از كوى من ور نه به خونت مىكشم * شد از چه مزد خدمتم موقوف نافرمانيم پروبالم پريشان همچو گل بر خاك راه و من * به اين خوش‌دل كه بر شاخ بلندى آشيان دارم نابرده پيامى كه مرا بود به جانان * اى كاش نويسند رفيقان به مزارم قصه‌ها گفتمت از درد دل و سود نكرد * دوسه حرف دگر از بهر قيامت دارم