تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1070

مساهمون:

ص١٠٧٠

و له

گيرم كه به آن شوخ بگيرم سر راهى * بااين‌همه حسرت چه برآيد ز نگاهى غريب كوى تو بودم نه ملجئى نه پناهى * قتيل تيغ تو گشتم نه جرمى و نه گناهى به غير ملك محبت نديدم و نشنيدم * جهان مسخر طفلى نه لشكرى نه سپاهى ز اضطراب چنانم كه با اميد وصالش * به كام دل نتوانم نشست بر سر راهى خوش آنكه دست نگارين برد به قبضهء خنجر * به خون ناحق من چون طلب كنند گواهى چرا در پاى يار و دست هر بيگانه بايستى * سر زلفى كه زنجير من ديوانه بايستى نالهء مرغ قفس خيزدم از دل به چمن * مىتوان يافت كه دارم به كمين صيادى من درين قافله گم‌گشته و نالان بودم * پيش از آن روز كه خيزد ز جرس فريادى

و له

گر به ميدان عشق مىآيى * ناتوانى به از توانايى آنكه شهرى بود گرفتارش * جور او من كشم به تنهايى خوشم كه ذوق شكارم نرفت از دل تو * هزار بار گرم بستى و رها كردى بهتر بسى از آن گل كو سركشد ز بلبل * آن خاربن كه دارد مرغى درو پناهى ز رشك مدعى در آتشم با آنكه مىدانم * كه كام دل نمىبيند كسى از چون تو خودكامى تا سحر اى شمع امشب گريه مىكردى مگر * بر زبان از قصهء من داستانى داشتى درين گلشن كه باشد بهر گلچين گلشن‌آرايى * دريغ از حسرت مرغان و حرمان تماشايى فلك در فكر آزارم چنين نامهربان يارم * نمىدانم كه را اى ناله با من مهربان كردى

رباعيات

عاشق كه چراغ آشنايى افروخت * در روى تو ديد و ديده از عالم دوخت مىرفت و فسانهء محبت مىخواند * مىمرد و به ديگران وفا مىآموخت چون شاخ شكوفه رفته در ژنده تنم * چون گل نبود به غير يك پيرهنم روزى كه به ناچار بيايد كفنم * زنهار مگوييد به گردون كه منم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1070 | رضا قليخان هدايت