و له
گيرم كه به آن شوخ بگيرم سر راهى * بااينهمه حسرت چه برآيد ز نگاهى
غريب كوى تو بودم نه ملجئى نه پناهى * قتيل تيغ تو گشتم نه جرمى و نه گناهى
به غير ملك محبت نديدم و نشنيدم * جهان مسخر طفلى نه لشكرى نه سپاهى
ز اضطراب چنانم كه با اميد وصالش * به كام دل نتوانم نشست بر سر راهى
خوش آنكه دست نگارين برد به قبضهء خنجر * به خون ناحق من چون طلب كنند گواهى
چرا در پاى يار و دست هر بيگانه بايستى * سر زلفى كه زنجير من ديوانه بايستى
نالهء مرغ قفس خيزدم از دل به چمن * مىتوان يافت كه دارم به كمين صيادى
من درين قافله گمگشته و نالان بودم * پيش از آن روز كه خيزد ز جرس فريادى
و له
گر به ميدان عشق مىآيى * ناتوانى به از توانايى
آنكه شهرى بود گرفتارش * جور او من كشم به تنهايى
خوشم كه ذوق شكارم نرفت از دل تو * هزار بار گرم بستى و رها كردى
بهتر بسى از آن گل كو سركشد ز بلبل * آن خاربن كه دارد مرغى درو پناهى
ز رشك مدعى در آتشم با آنكه مىدانم * كه كام دل نمىبيند كسى از چون تو خودكامى
تا سحر اى شمع امشب گريه مىكردى مگر * بر زبان از قصهء من داستانى داشتى
درين گلشن كه باشد بهر گلچين گلشنآرايى * دريغ از حسرت مرغان و حرمان تماشايى
فلك در فكر آزارم چنين نامهربان يارم * نمىدانم كه را اى ناله با من مهربان كردى
رباعيات
عاشق كه چراغ آشنايى افروخت * در روى تو ديد و ديده از عالم دوخت
مىرفت و فسانهء محبت مىخواند * مىمرد و به ديگران وفا مىآموخت
چون شاخ شكوفه رفته در ژنده تنم * چون گل نبود به غير يك پيرهنم
روزى كه به ناچار بيايد كفنم * زنهار مگوييد به گردون كه منم