تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1067

مساهمون:

ص١٠٦٧
ز شكر گر نبودى داغ رشكى بر دل شيرين * به خلوتخانهء خسرو كه گفتى حال فرهادش ندانم حال عاشق را در آن نخچير گه ديدم * به خون آغشته صيدى چشم حسرت سوى صيادش مرا چون ديد چشم از غير برداشت * رميدنهاى خوش دارد غزالش فرصتى كو كه كنم فكر پرستارى دل * آخر عمر من و اول بيمارى دل شب از خيالت در فغان روز از غمت در زاريم * دارم عجب روز و شبى آن خواب و اين بيداريم نمىنالم كه مرغان بشنوند ار نالهء زارم * قفس را تنگ مىسازند بر مرغ گرفتارم نزد يك‌بار بر در حلقه و اميدوارى بين * كه هركس حلقه بر در زد گمان يار مىكردم در راه سموم است مكان خاربنم را * اى واى به مرغى كه گريزد به پناهم گفتى كه به من مهر تو بيگانه نداند * بيگانه‌ترى من ز تو بيگانه ندارم خوش آيدم آواز غم‌اندوزى اما * جايى كه كند جغد در آن خانه ندارم كسى به طالع من بلبلى نديد و نبيند * به گلشن و قفس و دام و آشيانه غريبم ز كارم برده پيرى از تو اى پير مغان زين پس * شراب كهنه مىخواهم كه خدمتكار ديرينم