ز بالم بند گاهى بهر آن صياد بگشايد * كه از بيم رهايى جانسپارىهاى من بيند
به ياران مىدهد مى تا من بىتاب از او خواهم * شراب و مدعى بىاعتباريهاى من بيند
بهار است و خجل از توبهء خويشم خوشا رندى * كه روى بازگشتن بر در پير مغان دارد
جفا اندازهاى دارد سرت گردم نه چندين هم * كه هركس حال من بيند دل از مهر تو بردارد
بسكه شبها سوز دل از سينه تابم مىبرد * گر بميرم زار پندارم كه خوابم مىبرد
خواب مىديدم كه در چنگ اجل افتادهام * بخت بد گويا برون از كوى يارم مىبرد
ياران چو طفل گشت نكورو خداى را * تا چند سال ميل به بيداد مىكند
دعوتى نيست به لعل توام اما دانى * كاين همه حسرتم از دل به نگاهى نرود
بى خود شدم از نالهء مرغى و همانا * كان ناله ز گلزار نبود ار قفسى بود
با غير دو روزيست ندارى سر الفت * اميد كه اين سركشى از ناز نباشد
آوخ كه دل بيهده نال از نفس افتاد * وقتى كه مرا چشم به فريادرس افتاد
فرياد كه در قيد تو بىرحم نديدم * يك طاير فرخنده كه پر داشته باشد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1065
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٠٦٥