تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1065

مساهمون:

ص١٠٦٥
ز بالم بند گاهى بهر آن صياد بگشايد * كه از بيم رهايى جان‌سپارىهاى من بيند به ياران مىدهد مى تا من بىتاب از او خواهم * شراب و مدعى بىاعتباريهاى من بيند بهار است و خجل از توبهء خويشم خوشا رندى * كه روى بازگشتن بر در پير مغان دارد جفا اندازه‌اى دارد سرت گردم نه چندين هم * كه هركس حال من بيند دل از مهر تو بردارد بس‌كه شبها سوز دل از سينه تابم مىبرد * گر بميرم زار پندارم كه خوابم مىبرد خواب مىديدم كه در چنگ اجل افتاده‌ام * بخت بد گويا برون از كوى يارم مىبرد ياران چو طفل گشت نكورو خداى را * تا چند سال ميل به بيداد مىكند دعوتى نيست به لعل توام اما دانى * كاين همه حسرتم از دل به نگاهى نرود بى خود شدم از نالهء مرغى و همانا * كان ناله ز گلزار نبود ار قفسى بود با غير دو روزيست ندارى سر الفت * اميد كه اين سركشى از ناز نباشد آوخ كه دل بيهده نال از نفس افتاد * وقتى كه مرا چشم به فريادرس افتاد فرياد كه در قيد تو بىرحم نديدم * يك طاير فرخنده كه پر داشته باشد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1065 | رضا قليخان هدايت