چرا بيرون نهم پاى از خرابات * فلك بىمهر و ساقى مهربان است
دانى چرا سپردم جان زود در غم او * آغاز جور او را پنداشتم نهايت
* * *
به نيمپرسشى او را نواختى و گذشتى * ز بيخودى به تو عاشق هنوز گرم حكايت
پرواز طايران حرم خوش بود ولى * خوشتر ز بالوپر زدن بسمل تو نيست
و له ايضا
ندارم ذوق بالافشانى گلشن خوشا روزى * كه باشد از پيم صياد و من خون از پرم ريزد
نه با مرهم نياز ما نه درمان چارهساز ما * بنازم دست آن كاين زخم بر ما دلفگاران زد
تغافل كرد تا در آرزوى دام او بودم * كنون كز گوشهء بامش پريدم دانه مىريزد
نه آنم كز براى چون منى نازى كنى ضايع * ز دل بردن مگر بيكاريت گاهى بر اين دارد
به رويت هركه خواهد گو ببين من فارغم از غم * كه با صد ديده نتواند كسى همچون منت بيند
جهانى را براى كشتن آورد است عشق اما * عجب دارم اگر از خجلت قاتل برون آيد
به بزم مدعى مىخواندم اكنون خوش آن وقتى * كه مىگفتند يارى دارد و باور نمىآمد
ز آيين وفا در كوى آن نامهربان مانم * غريبان را كه نشاسند جز رسم ديار خود
نمىگويم كه هرگز كام من حاصل نخواهد شد * من اين خون گشته دل دانم كه ديگر دل نخواهد شد