تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1063

مساهمون:

ص١٠٦٣
چه فلك ز غصه خونى به جگر نهشت ما را * همه حيرتم كه روزى به كجا نوشت ما را وصل تو را كه ديدهء گردون به ما نهشت * شايد به ديگرى نگذارد خداى ما دل كه شد ساكن كوى تو چه افتاد آنجا * كه نكرد از من و از حسرت من ياد آنجا در هر چمن كه كردم بنياد آشيان را * افتاد صلح با هم گلچين و باغبان را به غلط ز دست دادم سر زلف يار خود را * كه نيازموده بودم دل بىقرار خود را اى ناصبور دل به خدا مىسپارمت * از كوى يار مىروم و مىگذارمت اغيار در كمين تو و من قرين مرگ * جان مىسپارم و به خدا مىسپارمت دستى كه كوته از همه جا كرده روزگار * دانم نمىشود كه به گردن درآرمت ازبس به عهد دوستيت اعتماد نيست * يار منى و يار كسان مىشمارمت ترسم ز عادتى كه مرا با جفاى تست * يار كسان شوى و همان دوست دارمت آه ار ز آتشى كه ز رشكم به جان زدى * طاقت نيارم و به خدا واگذارمت اى سنگدل كه عاشق مسكين اسير تست * تخم وفا چسان به دل سنگ كارمت چون ماه عيد گوشهء ابرو نمود و رفت * شوقم به يك اشارهء ابرو فزود و رفت يا رب نگيريش به مكافات كان نگار * آگه ز ناشكيبى عشاق بود و رفت به راه عشق مرا كار مشكل افتاد است * كه اولين قدمم بار در گل افتاد است حريف رشك نيم ليك از نوازش غير * به اين خوشم كه تو را رحم در دل افتاد است ز خستهء دگر ار ياد كرده‌اى شادم * كه ناله را اثرى در دل تو گاهى هست

و له ايضا

فغان كه دامن گل مىبرند اهل هوس * ز گلشنى كه مرا رخصت تماشا نيست كس در نبسته است و باز بر آن در نشسته‌ام * شايد گمان كنند رقيبان كه بار نيست كاش بر جان دادنم از دور افكندى نظر * اين‌قدر فرصت كه آيد بر سرم صياد نيست ناز شيرين رشك فرما خاطر خسرو غيور * چارهء رنجش به غير از مردن فرهاد نيست بر در هركس روم همچون منى را بار نيست * جز در ميخانه كانجا هيچ‌كس هشيار نيست وصالش خواهم و دانم كه اين كار * نه كار من نه كار آسمان است