نشستند از بهر نظارهء ما * بسى سرخچشمان بر اين سبزمنظر
و له
مخور فريب سراب امل درين وادى * كه هست قصهء لبتشنگان او مشهور
اگرچه شعبدهباز است چرخ اين نكند * كه شاهباز برآرد ز بيضهء عصفور
هواى گنج سليمان تو را و ترك فلك * به فكر آنكه به غارت برد ذخيرهء مور
ز نقشهاى پراكندهء قدم پيداست * كه گم شدند بسى همچو ما درين ره دور
از غزليات اوست
از بند اين جهان كه در آن بىگنه درم * گردم اگر رها به قفا بازننگرم
دلبر نمىكند به لب لعل و چشم مست * ناز و كرشمهيى كه من از خواجه مىخرم
با گريهام خوشند همانا صراحيم * با نالهاى خوشند همانا كه مزمرم
دردا كه تلافى نتوانند جفا را * روزى كه شناسند بتان اهل وفا را
زنجيرى آنم كه فروهشته به تقدير * بر طرف بناگوش بتان زلف دوتا را
تو مست باده و نظارگان بى خود تماشا را * در آن محفل كه مىآرد به خاطر حسرت ما را
نديدم جان كس بىوصل جانان در بدن ماند * به عهد عشق من آموخت هجران اين مدارا را
به چشم ديگران در صيد من منگر نظر بگشا * پرم بر بند و بند از بال مرغان دگر بگشا
شب عيد است و گو پير مغان شكرانهء عشرت * خرابات مغان را در به هنگام سحر بگشا
نكشيد آن قدر برق سبكعنان عنان را * كه به روى هم گذارم خس و خار آشيان را
به هوا گرفته مرغان نظرم گهى كه افتد * به هوس گشايم از هم پروبال ناتوان را
شكار زخميم بىتاب زخم كارى ديگر * به جان كندن ز پى خواهم شدن چابكسوارى را
صياد گو به قوت بازوى خود مناز * بالوپر شكستهء ما گشت دام ما
خزان بىمروت آنقدر مهلت نداد آخر * كه گويد بلبل از هجران گل يك داستانش را
پى تابوت من گفتم بيا گامى دو از يارى * نگفتم بر مراد غير چاك پيرهن بگشا
نمىگويم ز ننگ صيد من فارغ مشو اول * سرم از تن جدا كن بعد از آن بندم ز پا بگشا