تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1062

مساهمون:

ص١٠٦٢
نشستند از بهر نظارهء ما * بسى سرخ‌چشمان بر اين سبزمنظر

و له

مخور فريب سراب امل درين وادى * كه هست قصهء لب‌تشنگان او مشهور اگرچه شعبده‌باز است چرخ اين نكند * كه شاه‌باز برآرد ز بيضهء عصفور هواى گنج سليمان تو را و ترك فلك * به فكر آنكه به غارت برد ذخيرهء مور ز نقشهاى پراكندهء قدم پيداست * كه گم شدند بسى همچو ما درين ره دور

از غزليات اوست

از بند اين جهان كه در آن بىگنه درم * گردم اگر رها به قفا بازننگرم دلبر نمىكند به لب لعل و چشم مست * ناز و كرشمه‌يى كه من از خواجه مىخرم با گريه‌ام خوشند همانا صراحيم * با ناله‌اى خوشند همانا كه مزمرم دردا كه تلافى نتوانند جفا را * روزى كه شناسند بتان اهل وفا را زنجيرى آنم كه فروهشته به تقدير * بر طرف بناگوش بتان زلف دوتا را تو مست باده و نظارگان بى خود تماشا را * در آن محفل كه مىآرد به خاطر حسرت ما را نديدم جان كس بىوصل جانان در بدن ماند * به عهد عشق من آموخت هجران اين مدارا را به چشم ديگران در صيد من منگر نظر بگشا * پرم بر بند و بند از بال مرغان دگر بگشا شب عيد است و گو پير مغان شكرانهء عشرت * خرابات مغان را در به هنگام سحر بگشا نكشيد آن قدر برق سبك‌عنان عنان را * كه به روى هم گذارم خس و خار آشيان را به هوا گرفته مرغان نظرم گهى كه افتد * به هوس گشايم از هم پروبال ناتوان را شكار زخميم بىتاب زخم كارى ديگر * به جان كندن ز پى خواهم شدن چابك‌سوارى را صياد گو به قوت بازوى خود مناز * بال‌وپر شكستهء ما گشت دام ما خزان بىمروت آن‌قدر مهلت نداد آخر * كه گويد بلبل از هجران گل يك داستانش را پى تابوت من گفتم بيا گامى دو از يارى * نگفتم بر مراد غير چاك پيرهن بگشا نمىگويم ز ننگ صيد من فارغ مشو اول * سرم از تن جدا كن بعد از آن بندم ز پا بگشا