تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1061

مساهمون:

ص١٠٦١
اوست :
تاجر عشقم به كف مايه و سودم وفا * تا كه شود مشترى تا چه دهد در بها ما و دل بىنصيب هر دو فقير و غريب * تا كه شود مهربان تا كه شود آشنا عذر جفاكاريت مزد وفاداريم * از سر بالين مرو بر سر خاكم بيا روى تو عالم‌فروز خوى تو بىجرم سوز * حسن تو دانافريب عشق تو مردآزما مىكشدم دادخواه بر سر راه تو دل * مهر دهانم ادب بند زبانم حيا تيغ فلك خون‌چكان تير بتان در كمان * زين طرفم الامان زان طرفم مرحبا

و له

طاوس‌وار مىكشدم دل به باغ خلد * با نامهء سياه ترك از پرغراب دانم چه كردم و ندريدند پرده‌ام * وين طرفه‌تر كه بازندارم سر حجاب كى داشتم گمان كه به پيرى دهم ز دست * دامان عصمتى كه مرا بود در شباب آبم ز ديده ريزد و هر سو نگاه من * در جستجوى اينكه كشد شاهدى نقاب

هم از تغزلات او است

اى مرغ دل كسى چو تو داد فغان نداد * داد از گلى كه گوش بدين داستان نداد كردم سراغ كوى تو بختم نشان نداد * گفتم رسم به وصل تو مرگم امان نداد كار آن كند كه روى تو ناديده جان دهد * كاين روى نيست آنكه توان ديد و جان نداد كردم بسى ملامت دل‌خستگان عشق * پنداشتم كه دل به بتان مىتوان نداد عشق از ادب سرشته شد و حسن از حجاب * را هم مگو به كوى كسى پاسبان نداد

و له

فروشد چو در آب غواص گردون * گهرها برآمد ز درياى اخضر عجب حالى افتاد كاين ترك سركش * زره در بر افكند و گم كرد مغفر به يك‌دم ز نيرنگ دور زمانه * به رنگ شبه گشت اين گوى اغبر