اوست :
تاجر عشقم به كف مايه و سودم وفا * تا كه شود مشترى تا چه دهد در بها
ما و دل بىنصيب هر دو فقير و غريب * تا كه شود مهربان تا كه شود آشنا
عذر جفاكاريت مزد وفاداريم * از سر بالين مرو بر سر خاكم بيا
روى تو عالمفروز خوى تو بىجرم سوز * حسن تو دانافريب عشق تو مردآزما
مىكشدم دادخواه بر سر راه تو دل * مهر دهانم ادب بند زبانم حيا
تيغ فلك خونچكان تير بتان در كمان * زين طرفم الامان زان طرفم مرحبا
و له
طاوسوار مىكشدم دل به باغ خلد * با نامهء سياه ترك از پرغراب
دانم چه كردم و ندريدند پردهام * وين طرفهتر كه بازندارم سر حجاب
كى داشتم گمان كه به پيرى دهم ز دست * دامان عصمتى كه مرا بود در شباب
آبم ز ديده ريزد و هر سو نگاه من * در جستجوى اينكه كشد شاهدى نقاب
هم از تغزلات او است
اى مرغ دل كسى چو تو داد فغان نداد * داد از گلى كه گوش بدين داستان نداد
كردم سراغ كوى تو بختم نشان نداد * گفتم رسم به وصل تو مرگم امان نداد
كار آن كند كه روى تو ناديده جان دهد * كاين روى نيست آنكه توان ديد و جان نداد
كردم بسى ملامت دلخستگان عشق * پنداشتم كه دل به بتان مىتوان نداد
عشق از ادب سرشته شد و حسن از حجاب * را هم مگو به كوى كسى پاسبان نداد
و له
فروشد چو در آب غواص گردون * گهرها برآمد ز درياى اخضر
عجب حالى افتاد كاين ترك سركش * زره در بر افكند و گم كرد مغفر
به يكدم ز نيرنگ دور زمانه * به رنگ شبه گشت اين گوى اغبر