تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1059

مساهمون:

ص١٠٥٩
آن به كه چو من به چهره گردى دارد * رنگ زردى از دم سردى دارد پيداست ز رنگ او كه دردى دارد * دردى دارد كه رنگ زردى دارد از عشق تو بهتر ار چه سودايى نيست * وز كوى تو خوش‌تر ار چه مأوايى نيست دردا كه از آن براى ما سودى نه * فرياد كه بهر ما در آنجايى نيست افسوس كه شد باد خزان باز وزان * شد فصل بهار و آمد ايام خزان آنان كه بدند روز و شب گرد رزان * انگشت زنان شدند و انگشت‌گزان

705 عامى اصفهانى

از عوام الناس اصفهان و فروشندهء كرباس بوده گاهى شعرى مىگفته :
هرجا فتاد سايهء سرو قدت به خاك * آنجا هزار قمرى دل آشيان گرفت ساغرم بىتو درين بزم شرابش خون است * ديده بىروى تو ابريست كه آبش خون است آنچه در جان و دلم صبر و قرارش خوانند * برده از يك نظر آن شوخ كه يارش خوانند