آن به كه چو من به چهره گردى دارد * رنگ زردى از دم سردى دارد
پيداست ز رنگ او كه دردى دارد * دردى دارد كه رنگ زردى دارد
از عشق تو بهتر ار چه سودايى نيست * وز كوى تو خوشتر ار چه مأوايى نيست
دردا كه از آن براى ما سودى نه * فرياد كه بهر ما در آنجايى نيست
افسوس كه شد باد خزان باز وزان * شد فصل بهار و آمد ايام خزان
آنان كه بدند روز و شب گرد رزان * انگشت زنان شدند و انگشتگزان
705 عامى اصفهانى
از عوام الناس اصفهان و فروشندهء كرباس بوده گاهى شعرى مىگفته :
هرجا فتاد سايهء سرو قدت به خاك * آنجا هزار قمرى دل آشيان گرفت
ساغرم بىتو درين بزم شرابش خون است * ديده بىروى تو ابريست كه آبش خون است
آنچه در جان و دلم صبر و قرارش خوانند * برده از يك نظر آن شوخ كه يارش خوانند