تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1057

مساهمون:

ص١٠٥٧
در ميان من و معشوق نهان رازى هست * كه نيازى ز من و گاه ازو نازى هست بال بشكسته و پربسته و تن خسته و باز * در گمانى كه مرا قوت پروازى هست زلفى افكنده به دوش و لبى آكنده به نوش * مشك‌بير است و نمك‌ريز و جگرها همه ريش تو خرامان و دل من ز قفاى تو و من * از قفاى دل و خلقى نگران از پس‌وپيش مؤذن بيند ار آن قد و قامت * به قد قامت بماند تا قيامت صد حلقهء دام از زلف افكنده به هر سويى * بااين‌همه صيادى مشكل كه به دام آيى

703 عارض اصفهانى

نامش آقا بابا شغلش پاره‌دوزى بوده و طبع خوشى داشته از اوست :
بود به جانب من چشم و سوى غير نگاهت * ندانم اين گنه از تست يا ز چشم سياهت حاشا مكن ز بردن اين دل كه زار تست * غير از تو دل كه مىبرد اين كار كار تست گرنه بر گردن پروانه كمنديست ز شمع * مىكشد از چه سراسيمه به هر انجمنش

704 عذرى بيكدلى

اسمش اسحاق بيك و برادر كهتر حاجى لطف‌على بيك آذر است و در جوانى جهان را بدرود گفته انتخابى از آتشكده تذكره‌وار نگاشته غزليات عاشقانه داشته اين چند بيت از اوست :
سر كويى كه باشد بىپناهان را پناه آنجا * ستم باشد كه ريزد خون چون من بىگناه آنجا