تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1052

مساهمون:

ص١٠٥٢

و له

كس تواند يا رب از ديدار خوبان ديده پوشد * تا خريدار كه باشد آنكه يوسف مىفروشد مرا ديوانه كرد آن حلقهء زلف * كه زنجير من ديوانه كردند گفتى كه ز من شاد شود كى دل طلعت * آن روز كه غير از تو دلش شاد نباشد نهم ز حلقهء رندان چگونه پا بيرون * كه پند پير مغان حلقه‌اى است در گوشم با همه محروميم هر شب در آن بزم است جاى * مىخورم خون دل اما خون به دلها مىكنم بىتو شبها خواب را از ديده بيرون مىكنم * تا نگيرد جا دگر جايش پر از خون مىكنم به مستى يارم امشب خواند و جا در بزم وى دارم * نمىدانم ز وى اين منت امشب يا ز مى دارم حرفى كه بارها ز لبت گوش كرده‌ام * بار دگر بگو كه فراموش كرده‌ام نياز و عجز و صبورى وفا و ناله و زارى * دلا به عشق نكويان چه كارها كه نكردى
* * *
اى بىتو زندگيم خوشنودى نه * از درد توام اميد بهبودى نه آن روز كه دور از تو شدم دانستم * غم مىكشدم ولى به اين زودى نه