با رقيب اى شوخ در خلوت چنان منشين كه من * غافل از در چون درآيم شرمسار من شوى
كس را ز كوى خويش نراند صريح و من * اى دل خوشم كه فهم كنايت نمىكنى
هركه بينى ز تو باشد به دل او را هوسى * آه اگر از تو برآورده شود كام كسى
با همه بىهنرى چرخم كشت * آه اگر من هنرى داشتمى
فداى لعل تو فكر دگر بكن كه نشايد * علاج حسرت ما از نگاه گاهبهگاهى
در مرثيه گفته است
يكچند به جسم دردناكت ديدم * جيب دلوجان ز درد چاكت ديدم
گل بر سر تو نمىتوانستم ديد * خاكم بر سر كه زير خاكت ديدم
696 طلعت اصفهانى
اسمش آقا محمد شغلش تجارت وطنش اصفهان فنش غزلسرايى است و از اوست :
به قفس شادم و با درد گرفتارى خوش * نيست با نغمهسرايان چمن كار مرا
با آنكه منزل كسى اندر دل تو نيست * نبود كسى كه در دل او منزل تو نيست