برد نقش پاى رهگمكردگان ما را ز راه * ور نه از ما اينقدرها راه تا منزل نبود
جذبهء عشقش به كنعان برد بايستى ز چاه * چون زليخا عاشق يوسف اگر يعقوب بود
گرد هنر مگرد كه بيداد روزگار * بر اهل روزگار به قدر هنر رسيد
كشتى ما بفكنداست به گردابى باد * كه به امداد كسى رخت به ساحل نبرد
دل ز من در بر دلدار چه پيغام برد * رشك او را نگذارد كه ز من نام برد
تا افتمش مباد ز پى هركجا مرا * بيند سراغ خانهء اغيار مىكند
بتر از روزهء سىروزه به مىخواران است * شب عيد رمضان گر شب آدينه بود
دل با كسى نگفت ولى يافت هركسى * از كيست درد او كه مداوا نمىكند
ز من رنجيد و مخصوص نياز غير شد نازش * نيازى كو كه با خود بر سر ناز آورم بازش
به من گويد ز لطف خود به غير و سادهلوحى بين * كه من خوش مىكنم خاطر كه گشتم محرم رازش
جهانى مايلش ليك از كسى افزون برم غيرت * كه نه شادش تواند ديد با غير و نه ناشادش
درين بازارم آن يوسف كه از بازار سرديها * نگردد از كلافى پير زالى هم خريدارش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1049
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٠٤٩