تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1048

مساهمون:

ص١٠٤٨
چو مخصوص گنهكار است عفو دوست در محشر * چه حسرتها كه بر مجرم بدارد بىگناه آنجا

و له

نبودى بر زبانت غير نامم تا چه شد اكنون * كه نتوان بر زبان آورد در پيش تو نامم را مشكلى بر من نبود از عشق مشكل‌تر وليك * مشكل بسيار آسان شد ازين مشكل مرا به فراق هم پيامى نفرستدم چو داند * كه بدان دهم تسلى دل بىقرار خود را آسوده بود جان من از رشك مدعى * فرقى كه هجر يار به روز وصال داشت بر هركسى كه مىنگرم در شكايت است * در حيرتم كه گردش گردون به كام كيست

و له

هست از جرم وفا بىاعتباريهاى ما * مدعى تا بر درش بىاعتبار از بهر چيست ديده در راه پيام تو ندارم دانم * كز ديارى كه تويى ميل سفر كس نكند كوشش نكند سود كه از خامهء تقدير * بر لوح جبين از خوش و ناخوش رقمى هست چون بر همه عالم نبرم رشك كه دانم * از تست به هر دل كه نشاطى و غمى هست بسته است مرا لب ز تظلم اثر عشق * از خامشيم در دل او تا چه خيال است چو محفل تو دمى از رقيب خالى نيست * چه سود از اينكه مرا اذن گفتگويى هست سراغ منزل طاير ز من كنى كه كجاست * به هركجا كه در آنجا رخ نكويى هست

و له ايضا غزليات

براى آنكه از شوق ار نميرم ميرم از غيرت * جواب نامه‌ام را از خط اغيار بنويسيد به مجنون زين چه ناخوشتر كه دور آسمان او را * گذارد اين‌قدر كز مرگ ليلى باخبر گردد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1048 | رضا قليخان هدايت