چو مخصوص گنهكار است عفو دوست در محشر * چه حسرتها كه بر مجرم بدارد بىگناه آنجا
و له
نبودى بر زبانت غير نامم تا چه شد اكنون * كه نتوان بر زبان آورد در پيش تو نامم را
مشكلى بر من نبود از عشق مشكلتر وليك * مشكل بسيار آسان شد ازين مشكل مرا
به فراق هم پيامى نفرستدم چو داند * كه بدان دهم تسلى دل بىقرار خود را
آسوده بود جان من از رشك مدعى * فرقى كه هجر يار به روز وصال داشت
بر هركسى كه مىنگرم در شكايت است * در حيرتم كه گردش گردون به كام كيست
و له
هست از جرم وفا بىاعتباريهاى ما * مدعى تا بر درش بىاعتبار از بهر چيست
ديده در راه پيام تو ندارم دانم * كز ديارى كه تويى ميل سفر كس نكند
كوشش نكند سود كه از خامهء تقدير * بر لوح جبين از خوش و ناخوش رقمى هست
چون بر همه عالم نبرم رشك كه دانم * از تست به هر دل كه نشاطى و غمى هست
بسته است مرا لب ز تظلم اثر عشق * از خامشيم در دل او تا چه خيال است
چو محفل تو دمى از رقيب خالى نيست * چه سود از اينكه مرا اذن گفتگويى هست
سراغ منزل طاير ز من كنى كه كجاست * به هركجا كه در آنجا رخ نكويى هست
و له ايضا غزليات
براى آنكه از شوق ار نميرم ميرم از غيرت * جواب نامهام را از خط اغيار بنويسيد
به مجنون زين چه ناخوشتر كه دور آسمان او را * گذارد اينقدر كز مرگ ليلى باخبر گردد