تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1047

مساهمون:

ص١٠٤٧

و له ايضا

آن شب كه تيرگيش ز روزم نمونه بود * راه سخن نبود به صد حيله در بيان زنگى ز حور و حور ز زنگى نيافتى * با صدهزار ديده اگر ديدى آسمان راه دهان به دست نه تنها كه گم شدى * راه گلو به لقمهء خاييده در دهان انديشه از ضمير جدا گشتى از دو گام * بودى چنان كه طاير گم‌كرده‌آشيان

و له

آسمانت خواندمى گر همچو اخترهاى تو * بود تابان هرچه اختر بود اندر آسمان بحر و كانت گفتمى گر همچو گوهرهاى تو * بود شهوار آنچه گوهر بود اندر بحر و كان گر نه كانى از تو گوهرها چرا آيد پديد * ور نه بحرى از تو لؤلؤها چرا باشد عيان شاهدانت تا عيان از پردهء فكرت شدند * شرمشان را شد پرى در پردهء خجلت نهان زرفشان گردد چو دستت حاتم طايى بخيل * سرفشان گردد چو تيغت رستم سگزى جبان آتش از قهرت پديدار آب از لطفت پديد * باد از عزمت هويدا خاك از حلمت عيان

و له ايضا

در آنجا نه نياز عاشقى نه ناز معشوقى * بهشت جاودان مشكل‌پسند افتد دل ما را ز سوز عشق هرگه مىفرستم نامه دلبر را * فتد از ناله‌ام آتش پروبال كبوتر را ز بيخ و بن برار اى باغبان از باغ دورانم * مدار از خود خجل زين بيشتر اين نخل بىبر را ز غيرت بر زبان نامش نياوردم ولى هركس * نظر انداخت بر زخم دلم بشناخت قاتل را شكنج دام را نبود ز طرف بوستان فرقى * چو دل با ياد صياد است خواه اينجا و خواه آنجا