و له ايضا
آن شب كه تيرگيش ز روزم نمونه بود * راه سخن نبود به صد حيله در بيان
زنگى ز حور و حور ز زنگى نيافتى * با صدهزار ديده اگر ديدى آسمان
راه دهان به دست نه تنها كه گم شدى * راه گلو به لقمهء خاييده در دهان
انديشه از ضمير جدا گشتى از دو گام * بودى چنان كه طاير گمكردهآشيان
و له
آسمانت خواندمى گر همچو اخترهاى تو * بود تابان هرچه اختر بود اندر آسمان
بحر و كانت گفتمى گر همچو گوهرهاى تو * بود شهوار آنچه گوهر بود اندر بحر و كان
گر نه كانى از تو گوهرها چرا آيد پديد * ور نه بحرى از تو لؤلؤها چرا باشد عيان
شاهدانت تا عيان از پردهء فكرت شدند * شرمشان را شد پرى در پردهء خجلت نهان
زرفشان گردد چو دستت حاتم طايى بخيل * سرفشان گردد چو تيغت رستم سگزى جبان
آتش از قهرت پديدار آب از لطفت پديد * باد از عزمت هويدا خاك از حلمت عيان
و له ايضا
در آنجا نه نياز عاشقى نه ناز معشوقى * بهشت جاودان مشكلپسند افتد دل ما را
ز سوز عشق هرگه مىفرستم نامه دلبر را * فتد از نالهام آتش پروبال كبوتر را
ز بيخ و بن برار اى باغبان از باغ دورانم * مدار از خود خجل زين بيشتر اين نخل بىبر را
ز غيرت بر زبان نامش نياوردم ولى هركس * نظر انداخت بر زخم دلم بشناخت قاتل را
شكنج دام را نبود ز طرف بوستان فرقى * چو دل با ياد صياد است خواه اينجا و خواه آنجا