تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1045

مساهمون:

ص١٠٤٥

و له

قاصد مباد مژدهء وصل آورد ز يار * هجران هزار مرتبه بهتر ز انتظار پرآفتاب عالم و روزم هميشه شب * پر ماهتاب دهر و شب من هميشه تار شادم ز ضعف خويش كه با جور صد رقيب * قادر نيم كه رخت ببندم ز كوى يار امروز دامن از كف من گر كشى برون * فردا چه مىكنى چو شوم در رهت غبار

هم در مدح و منقبت امير المؤمنين عليه السلام گويد

چگونه چاك زنم بىتو پيرهن در بر * دو دست من به سرم ماند و نيست دست دگر تو رفتى از دل و شد سينه‌ام قفس بر دل * تو رفتى از بر و شد جامه‌ام كفن در بر كشى به تربتم ار تيغ كين ز كثرت شوق * هزار جا چو گياه از زمين برآرم سر به هر مشام رساند شميم زلف تو را * چه جورها كه به من مىكند نسيم سحر تو خويش را مكن از قتل چون منى بدنام * دگر نه مرگ من از زندگى بود خوش‌تر خدا كند كه شود گم ره جنازه كشم * كه بلكه باز به كوى تو آوريم گذر بسان مهر درآمد ز در مه من دوش * كز آن هلاك من آن لحظه گشت بدر دگر عرق نشسته به رويش چو ژاله بر لاله * شكن فتاده به مويش چو موج در عنبر گشوده لب به تبسم گشاده چين ز جبين * چو غنچه از دم صبح و چو گل به باد سحر تنش ز جامهء زرتار درهء بيضا * رخش ز صدرهء گلرنگ لالهء احمر نهان به چشم و لبش التفات و استغنا * عيان ز ديدن و خنديدنش شراب و شكر ز خون بىگنهان دست و دامنش رنگين * ز آه سوختگان هاله‌اش به گرد قمر گل رخش شده از شبنم عرق شاداب * نبوده گرچه نجوم آفتاب را زيور

و له

به خلق اگر نشوم رام عذر من بپذير * ز خود رميده نگيرد به ديگرى آرام جهانيان همه را صبح و شام روز و شب است * چه از سفيد و سياه و چه ناتمام و تمام نه من هم اهل جهانم كجا توانم گفت * كه روز من همه‌شب گشت و صبح من همه شام
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1045 | رضا قليخان هدايت