و له
قاصد مباد مژدهء وصل آورد ز يار * هجران هزار مرتبه بهتر ز انتظار
پرآفتاب عالم و روزم هميشه شب * پر ماهتاب دهر و شب من هميشه تار
شادم ز ضعف خويش كه با جور صد رقيب * قادر نيم كه رخت ببندم ز كوى يار
امروز دامن از كف من گر كشى برون * فردا چه مىكنى چو شوم در رهت غبار
هم در مدح و منقبت امير المؤمنين عليه السلام گويد
چگونه چاك زنم بىتو پيرهن در بر * دو دست من به سرم ماند و نيست دست دگر
تو رفتى از دل و شد سينهام قفس بر دل * تو رفتى از بر و شد جامهام كفن در بر
كشى به تربتم ار تيغ كين ز كثرت شوق * هزار جا چو گياه از زمين برآرم سر
به هر مشام رساند شميم زلف تو را * چه جورها كه به من مىكند نسيم سحر
تو خويش را مكن از قتل چون منى بدنام * دگر نه مرگ من از زندگى بود خوشتر
خدا كند كه شود گم ره جنازه كشم * كه بلكه باز به كوى تو آوريم گذر
بسان مهر درآمد ز در مه من دوش * كز آن هلاك من آن لحظه گشت بدر دگر
عرق نشسته به رويش چو ژاله بر لاله * شكن فتاده به مويش چو موج در عنبر
گشوده لب به تبسم گشاده چين ز جبين * چو غنچه از دم صبح و چو گل به باد سحر
تنش ز جامهء زرتار درهء بيضا * رخش ز صدرهء گلرنگ لالهء احمر
نهان به چشم و لبش التفات و استغنا * عيان ز ديدن و خنديدنش شراب و شكر
ز خون بىگنهان دست و دامنش رنگين * ز آه سوختگان هالهاش به گرد قمر
گل رخش شده از شبنم عرق شاداب * نبوده گرچه نجوم آفتاب را زيور
و له
به خلق اگر نشوم رام عذر من بپذير * ز خود رميده نگيرد به ديگرى آرام
جهانيان همه را صبح و شام روز و شب است * چه از سفيد و سياه و چه ناتمام و تمام
نه من هم اهل جهانم كجا توانم گفت * كه روز من همهشب گشت و صبح من همه شام