تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1043

مساهمون:

ص١٠٤٣
جمله را دريافت هركس سوى آن دريافت راه * آن او شد جمله هركس ديد آنجا فتح باب

هم در مدح حضرت شاه ولايت ( ع )

گر ز بحر فيض تو برداشتى يك قطره آب * تا قيامت كوكب رخشنده باريدى سحاب در نقابت خلق ديدند و خدايت خوانده‌اند * خود خدا داند چه خوانندت چو بگشايى نقاب بس‌كه شورانگيز بد اشكم جدا از درگهت * يافتم از ساكنان هر بلد توفان خطاب تا نشستم با سگ كوى تو رفت از ياد من * چهره‌هاى نيم‌رنگ و ديده‌هاى نيم‌خواب آن يكى زاير يكى خادم يكى مداح تست * من سگ كوى توام و اللّه اعلم بالصواب

ايضا در منقبت سلطان الاوصياء و امام الاولياء عليه السلام

جان هركسى به ياد تو اى دل‌ستان دهد * من جان به ياد آنكه به ياد تو جان دهد گم شد دلم ز سينه و هركس سراغ آن * در پيش چشم و زلف تو نامهربان دهد اكنون كه مىكنم طلب از زلف و چشم تو * زلفت به چشم چشم به زلفت نشان دهد
* * *
به هركه مىنگرم هست كار او بيداد * كه داد اين دل بيداد ديده خواهد داد ز رشك اينكه مبادا رسم به دامن دوست * غبار گشتم و چرخم نمىدهد بر باد جز اينكه سينهء من چاك شد به خنجر كين * دگر به روى دلم آسمان درى نگشاد گرفتم اينكه بخندم كه مىشود خوشنود * گرفتم اينكه بگريم كه مىشود ناشاد فغان كه جز دل ويران من نخواهد بود * خرابه‌يى كه نگردد به دور چرخ آباد گذشتم از خود و فكر گذشتگان كردم * بيافتم نه ز آبا اثر نه از اجداد چو از خرد خبرى زان گروه پرسيدم * گرفت مشت غبارى ز خاك و داد به باد جهان دو كار نكرد و نمىكند هرگز * نه بهر ما و تو از بهر بنده و آزاد يكى به روز اجل نيست در حمايت خلق * دگر ز بعد فنا نيست در خيال عباد ابو الملوك كيومرث آنكه يافته است * ز جاه و شوكت او تاج و گاه استعداد