تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1042

مساهمون:

ص١٠٤٢
اى ز آتش عشقت به دلم سوز امروز * وى سوز تو در جان غم‌اندوز امروز گفتى كه كدام روز خونت ريزم * قربان سر تو گردم امروز امروز

در مدح حضرت امير المؤمنين عليه السلام

آيد به جلوه پيش مه من گر آفتاب * آن جلوه مىكند كه كند مه در آفتاب در مجلس نشاط تو يك ساقى آسمان * در دست ساقيان تو يك ساغر آفتاب از نسبت رخ تو زند طعنه روز و شب * هم آفتاب بر مه و هم مه بر آفتاب تا همچو صبحدم ز ثناى تو مىزنم * باشد عروس نطق مرا زيور آفتاب بزم مرا كم است اگر فى المثل بود * مينا فلك شراب شفق ساغر آفتاب

هم در صفت عمارت نجف اشرف و مدح حضرت ( ع )

هست با خشت طلا قصر بلند بو تراب * آفتاب آسمان و آسمان آفتاب هست عكسى از طلا و لاژورد قبه‌اش * نور و سايه هركجا بينى در آباد و خراب لاژورد و زر براى زينت آن بارگه * كرد اول عقل كل از چرخ وز مهر انتخاب كم عيار آمد برون آن هر دو آخر زين سبب * چرخ دارد انقلاب و مهر دارد اضطراب چون نگردد چرخ پست از خجلت قصرى كه هست * پايهء او آسمان و سايهء او آفتاب هركه گمنام است خواهد گشت اينجا نام‌جو * هركه ناكام است خواهد گشت آنجا كامياب عيش دنيا فيض عقبى كام دل آرام جان * عزت يوم النشور و دولت يوم الحساب