تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1041

مساهمون:

ص١٠٤١

از غزليات اوست

در خلوتى و سوزم ازين غم كه به رويت * چشم است همه رخنهء ديوار در آنجا نبود نكويىاى كه در آب و گل تو نيست * در حيرتم كه رحم چرا در دل تو نيست ز رحم نيست گر از خاكم آسمان برداشت * مرا به راه تو افتاده ديد از آن برداشت زين غم چه كنم كز سخن بوالهوسى چند * تو مىروى و مانده ز عمرم نفسى چند رحم آر به مرغان گرفتار و بينديش * زين پيش كه خاكى به تو ماند قفسى چند دل گرفت از من و بشكست خدايا برسان * دل ديگر كه ز من گيرد و ديگر شكند نمىدانم به محشر حال آن عاشق چه خواهد شد * كه نتوانست اينجا دست كس در دامنت بيند

و له

غمت مشكل به يك دل گنجد و اين مشكل ديگر * كه من در خود نمىبينم جز اين يك دل دل ديگر چنين كز كين به تيغم زد چنين كز شوق جان دادم * نه من خواهم شد از يادش نه او خواهد شد از يادم عقدهء مشكل من نيست به غير از دل من * تا دلم خون نشود حل نشود مشكل من ميل يارى داشت يار من به من * كرد خصمى روزگار من به من تيغ نازد در ميان او به او * زخم گريد در كنار من به من

و له

پس از وفاتم چه سود جانا اگر به خاكم قدم گذارى * نيايد از تو چو جان‌ستانى نيايد از من چو جان‌سپارى