تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1038

مساهمون:

ص١٠٣٨

و له

صياد را نگر كه چه بيداد مىكند * نه مىكشد مرا و نه آزاد مىكند خوش‌نغمه بلبلان چمن را چه شد كه زاغ * بر شاخ گل نشسته و فرياد مىكند من ساده‌لوح و دلبر عاشق‌فريب من * هردم به وعده‌اى دل من شاد مىكند غمش در نهانخانهء دل نشيند * به نازى كه ليلى به محمل نشيند مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشى * ز بامى كه برخاست مشكل نشيند بنازم به بزم محبت كه آنجا * گدايى به شاهى مقابل نشيند خلد گر به پا خارى آسان برآرم * چه سازم بخارى كه در دل نشيند

و له ايضا

اى واى بر آن مرغ گرفتار كه از دام * پايش بگشايند و پريدن نگذارند عاشقان را مگر از خاره تنى ساخته‌اند * كه به بيداد چنين دل‌شكنى ساخته‌اند خلق را بيم هلاك است و مرا غم كه مباد * نشود كشتى ما غرق و به ساحل برود در آن گلشن كه گلچين در به روى باغبان بندد * نمىدانم به اميد چه بلبل آشيان بندد از كين گر آن بيدادگر بر سينه‌ام خنجر زند * بادا بحل خون منش گر خنجر ديگر زند شكرانهء خواب خوشت مپسند بيرون درش * ناكرده خوابى صبحدم گر حلقه‌يى بر در زند قسمتم كاش بدان كوى كشد ديگربار * كه از آن مرحله من دل‌نگران بستم بار بىتو بر سينه زنم هرچه درين ناحيه سنگ * بىتو بر دل شكنم هرچه درين باديه خار

و له

هجران به سر رسيد و دلم گرم ناله باز * پايان منزل است و جرس در فغان هنوز هرچند بر آن عارض گلگون نگرد كس * دل مىكشدش باز كه افزون نگرد كس
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1038 | رضا قليخان هدايت