و له
صياد را نگر كه چه بيداد مىكند * نه مىكشد مرا و نه آزاد مىكند
خوشنغمه بلبلان چمن را چه شد كه زاغ * بر شاخ گل نشسته و فرياد مىكند
من سادهلوح و دلبر عاشقفريب من * هردم به وعدهاى دل من شاد مىكند
غمش در نهانخانهء دل نشيند * به نازى كه ليلى به محمل نشيند
مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشى * ز بامى كه برخاست مشكل نشيند
بنازم به بزم محبت كه آنجا * گدايى به شاهى مقابل نشيند
خلد گر به پا خارى آسان برآرم * چه سازم بخارى كه در دل نشيند
و له ايضا
اى واى بر آن مرغ گرفتار كه از دام * پايش بگشايند و پريدن نگذارند
عاشقان را مگر از خاره تنى ساختهاند * كه به بيداد چنين دلشكنى ساختهاند
خلق را بيم هلاك است و مرا غم كه مباد * نشود كشتى ما غرق و به ساحل برود
در آن گلشن كه گلچين در به روى باغبان بندد * نمىدانم به اميد چه بلبل آشيان بندد
از كين گر آن بيدادگر بر سينهام خنجر زند * بادا بحل خون منش گر خنجر ديگر زند
شكرانهء خواب خوشت مپسند بيرون درش * ناكرده خوابى صبحدم گر حلقهيى بر در زند
قسمتم كاش بدان كوى كشد ديگربار * كه از آن مرحله من دلنگران بستم بار
بىتو بر سينه زنم هرچه درين ناحيه سنگ * بىتو بر دل شكنم هرچه درين باديه خار
و له
هجران به سر رسيد و دلم گرم ناله باز * پايان منزل است و جرس در فغان هنوز
هرچند بر آن عارض گلگون نگرد كس * دل مىكشدش باز كه افزون نگرد كس