691 طبيب اصفهانى
اسمش ميرزا عبد الباقى از اجلهء سادات موسوى و در طبابتش دم عيسوى فرزند ميرزا محمد رحيم طبيب حكيمباشى شاه سليمان صفوى بوده و خود خدمت نادر شاه افشار را مىنموده كمال جلال را داشته بعد از نادر در اصفهان كلانترى كرده و به رغبت طبع عالى خويش آن شغل بزرگ را به برادر كوچك خود ميرزا عبد الوهاب واگذاشته ، به فراغت پرداخته برادر مذكورش چندى نيز ايالت اصفهان كرده على الجمله وى در سنهء 1168 رحلت نمود ديوانش دوسههزار بيت و حاضر است از اوست :
منزل بسى دور و به پا ما را شكسته خارها * واماندگان را مهلتى اى كاروانسالارها
گر باغبان بر روى ما بندد در گلزارها * ما را نگاهى بس بود از رخنهء ديوارها
تا بر دلت از ناله غبارى ننشيند * از بيم تو در سينه نهفتيم نفس را
در اين گلشن از آن شادم كه نوپرواز مرغان را * رسد عهد گرفتارى چو بالوپر شود پيدا
نمىدانم زيان و سود بازار محبت را * همين دانم كه كالاى وفا كمتر شود پيدا
حسرت مرغ اسيرى كشدم كز دامى * كرده پرواز و به كنج قفسى افتادست
به خدنگم چو زدى سينهء گرمم مشكاف * كه ز پيكان تو در دل اثرى پيدا نيست
زورق اشكسته و اميد سلامت دارم * در محيطى كه ز ساحل اثرى پيدا نيست
تا كى نصيحتم كه به خوبان مبند دل * ناصح تو را چه كار دل من دل تو نيست
دلخراش است دگر نالهء مرغان چمن * در خم دام مگر تازهگرفتارى هست
برهم زدم از ذوق اسيرى پرو بالى * ور نه سر پرواز ز كنج قفسم نيست
ريخت گل از گلبن و آوخ كه ما را باغبان * رخصت نظاره داد اكنون كز او آثار نيست
منم كه روز ازل از من آسمان و زمين * محبت پدرى مهر مادرى برداشت