690 طراز يزدى
نامش ميرزا عبد الوهاب فاضل اديب و با خطى لايق و فضلى فايق است اما ملاقاتش ميسر نشده استماع افتاده كه درين اوان رحلت يافته است از اوست :
گفتم كه مار بوده نگهبان گنج زر * دارى نگاهبان ز چه بر گنج حسن مار
گفتا كه فرق ننهد ترسم ز حرص جود * هنگام گنج بخشى گنجور شهريار
آنچه معلوم شد از كار خرابات اين است * كه علاج مى ديرينه غم ديرين است
باده را عيب نگفتند بجز تلخى طعم * بىخبر كز كف شيريندهنان شيرين است
نقطهء عشق بود مركز پرگار وجود * آنچه بيرون بود از دايرهء عقل اين است
و له
اين همه لطف كلام و حسن شمايل * خون شود آن دل كه شد به غير تو مايل
گرنه به جنگ است چشم مست تو با ما * تيغ چرا ز ابروان فكند حمايل
منع كسان چون توان ز طرف در دوست * كس نتواند ز قبله منع قبايل
و له
چه حاجت سير بستانم قدم گر رنجه فرمايى * كه هردم از رخ گلگون بهارى تازه بنمايى
از آن زلف سيه مشكل كه شامم را سحر باشد * مگر زان چاك پيراهن درى از صبح بگشايى