از غزليات اوست
چند ز دور مىدهى گوشهء چشم خود نشان * پرده ز روى برفكن آتش ما فرونشان
مست محبت تو را نيست ز خويشتن خبر * عقل به ما گمان مبر هوش مجو ز بيهشان
آتش عشقت اى صنم در دل ماست شعلهور * مىشمرى چرا مرا تو ز فسرده آتشان
689 طاير جرفادقانى
نام شريفش آقا سيد محمد از فضلاى آن بلد سيدى با ذوق و عرفان و با شوق و ايمان بوده در سفر مكهء معظمه رحلت نموده . اين چند بيت از اوست رحمة اللّه عليه :
دلبر ديرينم آن نگار دلارا * كرده تجلّى ز روى شاهد زيبا
عشق ببازد ولى به صورت وامق * دل بربايد ولى به طلعت عذرا
هستى بخشد ولى ز روح مجرّد * مستى آرد ولى ز راح مصفا
* * *
اگر گويم كه عشق گل فغانآموز بلبل شد * خطا باشد كه اين نسبت بود بىاصل و بىمبدأ
نه بلبل عاشق گل شد نه گل معشوق بلبل شد * گل و بلبل شده هريك به رويى واله و شيدا
هرآنكس زنگ بزدايد ز مرآت ضمير خود * ببيند جمله هستى را به ذكر ايزد يكتا
همه عاشق به روى او ، همه مايل بهسوى او * همه خرم به بوى او و او از جمله ناپيدا
و له
گفتى كه بريخت ابر آذر * بر برگ بنفشه لؤلوئى تر
از بوى گل و شميم سنبل * گرديد مشام جان معطر
زايد ز هوا شميم نافه * خيزد ز زمين نسيم مجمر
اى باد صبا ز من به جانان * برگوى كهاى مه سمنبر