تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1034

مساهمون:

ص١٠٣٤

از غزليات اوست

چند ز دور مىدهى گوشهء چشم خود نشان * پرده ز روى برفكن آتش ما فرونشان مست محبت تو را نيست ز خويشتن خبر * عقل به ما گمان مبر هوش مجو ز بيهشان آتش عشقت اى صنم در دل ماست شعله‌ور * مىشمرى چرا مرا تو ز فسرده آتشان

689 طاير جرفادقانى

نام شريفش آقا سيد محمد از فضلاى آن بلد سيدى با ذوق و عرفان و با شوق و ايمان بوده در سفر مكهء معظمه رحلت نموده . اين چند بيت از اوست رحمة اللّه عليه :
دلبر ديرينم آن نگار دلارا * كرده تجلّى ز روى شاهد زيبا عشق ببازد ولى به صورت وامق * دل بربايد ولى به طلعت عذرا هستى بخشد ولى ز روح مجرّد * مستى آرد ولى ز راح مصفا
* * *
اگر گويم كه عشق گل فغان‌آموز بلبل شد * خطا باشد كه اين نسبت بود بىاصل و بىمبدأ نه بلبل عاشق گل شد نه گل معشوق بلبل شد * گل و بلبل شده هريك به رويى واله و شيدا هرآن‌كس زنگ بزدايد ز مرآت ضمير خود * ببيند جمله هستى را به ذكر ايزد يكتا همه عاشق به روى او ، همه مايل به‌سوى او * همه خرم به بوى او و او از جمله ناپيدا

و له

گفتى كه بريخت ابر آذر * بر برگ بنفشه لؤلوئى تر از بوى گل و شميم سنبل * گرديد مشام جان معطر زايد ز هوا شميم نافه * خيزد ز زمين نسيم مجمر اى باد صبا ز من به جانان * برگوى كه‌اى مه سمنبر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1034 | رضا قليخان هدايت