تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1033

مساهمون:

ص١٠٣٣
آمده متوطن شد و در آنجا تحصيل كمالات و حالات پسنديده كرده و در علوم متداوله كمالى يافت و در نظم و نثر مقامى حاصل نمود به نگارش خط نسخ‌تعليق قدرتى و شهرتى و قبول هر خاطرى يافت تا صاحب مرتبتى عالى و منزلتى بلند آمد پس به دارالخلافهء رى كه مرجع اصحاب كمال و مجمع ارباب حال است روى آورد در ايام شاهنشاه مغفور كه نواب بهمن ميرزا برادر صلبى و بطنى آن پادشاه خجسته اخلاق ايالت آذربايجان داشت به ملازمت آن آستان شتافت و از صدق نيت و صفاى طويت در حضرتش قبول شايان يافت ديوان رسائل به وى مفوض شد و از انشاى نثر و انشاء نظم در آن دربار صاحب عزت و اعتبار گرديد چون آيات تبديل و آن دولت به حضرت خاقان عهد ابد اللّه ملكه تحويل گرفت به دار الخلافه بازآمد و به مداحى شاهنشاه فلك جاه رطب اللسان شد و به توسط اديب الملك در آستان ملك الملوك معروف گرديد و به نگارش ديوان الهام بنيان شاهنشاه مأمور شد على الجمله از شعراى سخن‌دان و منشيان عذب البيان اين روزگار است و بعضى از اشعارش در اين كتاب نگاشته مىشود :

در مدح شاهنشاه عصر ابو النصر ناصر الدّين شاه

آن دلبرك گل‌رخ و آن مهوشك شنگ * آن شوخك شيرين‌لب وان يار خوش‌آهنگ با آن لب چون بسد و آن سينهء سيمين * با آن تن چون قاقم و با آن دل چون سنگ در جلوه تو گويى كه مگر آمده طاوس * در پويه تو گويى كه مگر آمده تورنگ چونان سوى من ديد كه گويى به گه صيد * شيرى غضب آورده ببيند به‌سوى رنگ چون ديدمش آن رخ ز سرم يكسره شد هوش * رفت از دل من طاقت و از چهرهء من رنگ گفتم به وى اى برخى جان تو سر و جان * اى ماه پريچهره و اى لعبتك شنگ اى خرمن آسايشم از دست تو بر باد * اى شيشهء آرامشم از دست تو بر سنگ برگوى كه بهر چه گناه و چه خيانت * بر كين من اى دوست ببستى تو ميان تنگ گفتا كه يكى چامه بياراى كه از آن * در رشك شود مانى و دلتنگ ز ارتنگ آنگه به اديب ملك ملك‌ستان ده * تا عرضه كند در بر داراى فلك هنگ شه ناصر دين ظل خدا آيت رحمت * زينت ده تاج كى و زيبندهء اورنگ تمثال چو خورشيد وى امروز به گيتى * زينت ده چين آمده و زيور افرنگ