سرمستى جاودان كسى راست * كان لعل لبان مكيده باشد
بيزار ز هرچه شادى آن دل * گر شهد غمت چشيده باشد
با دوست ميسر است پيوند * آن را كه ز خود بريده باشد
آن راست طرب كه زير تيغش * افتاده به خون طپيده باشد
تو شكرفروش را گو كه سر شكر بپوشد * كه مگس نمىتواند كه ببيند و نجوشد
سر قتل عام دارد نگهت ز فرط مستى * تو به اين سياهدل گو كه مى اينقدر ننوشد
درد غم هجر تو به هركس كه بگفتم * از بهر هلاك من بيچاره دعا كرد
آغاز خواب كرد كه بيرون روم ز بزم * بيداريش نگر كه چه سانم به خواب كرد
و له
فغان كه مىكشم اكنون جفاى پادشهى * كه درگهش ز جفاها مرا پناهى بود
دلم پروانهسان هر شب از آن سوخت * كه شمعش زينت هر محفلى بود
طرب را در ميان اشك ديدم * غريقى در ميان ساحلى بود
زيد چون زنده شمع دل كه خوبان * عنانش را به دست باد دادند
امان صيد دل را راه جستم * نشانم خانهء صياد دادند
لبم از شكوه گر بستند او را * زبان بىزبانى ياد دادند
ناصح به نصيحت من و من * فرياد همىزنم كه خاموش
تو ازين چه چاره دارى كه گذر كنى به خاكم * ز نخست چون بدين شرط قرار شد هلاكم
من طاقت هجران تو مهپاره ندارم * جز اينكه بميرم به برت چاره ندارم
در پرده و بىپرده بود روى تو يكسان * از شرم چو من طاقت نظاره ندارم
و له
سر خاك شد به راهت و خواهم كه بعد ازين * در گوشهيى نشينم و خاكى به سر كنم