تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1031

مساهمون:

ص١٠٣١
سرمستى جاودان كسى راست * كان لعل لبان مكيده باشد بيزار ز هرچه شادى آن دل * گر شهد غمت چشيده باشد با دوست ميسر است پيوند * آن را كه ز خود بريده باشد آن راست طرب كه زير تيغش * افتاده به خون طپيده باشد تو شكرفروش را گو كه سر شكر بپوشد * كه مگس نمىتواند كه ببيند و نجوشد سر قتل عام دارد نگهت ز فرط مستى * تو به اين سياه‌دل گو كه مى اين‌قدر ننوشد درد غم هجر تو به هركس كه بگفتم * از بهر هلاك من بيچاره دعا كرد آغاز خواب كرد كه بيرون روم ز بزم * بيداريش نگر كه چه سانم به خواب كرد

و له

فغان كه مىكشم اكنون جفاى پادشهى * كه درگهش ز جفاها مرا پناهى بود دلم پروانه‌سان هر شب از آن سوخت * كه شمعش زينت هر محفلى بود طرب را در ميان اشك ديدم * غريقى در ميان ساحلى بود زيد چون زنده شمع دل كه خوبان * عنانش را به دست باد دادند امان صيد دل را راه جستم * نشانم خانهء صياد دادند لبم از شكوه گر بستند او را * زبان بىزبانى ياد دادند ناصح به نصيحت من و من * فرياد همىزنم كه خاموش تو ازين چه چاره دارى كه گذر كنى به خاكم * ز نخست چون بدين شرط قرار شد هلاكم من طاقت هجران تو مهپاره ندارم * جز اينكه بميرم به برت چاره ندارم در پرده و بىپرده بود روى تو يكسان * از شرم چو من طاقت نظاره ندارم

و له

سر خاك شد به راهت و خواهم كه بعد ازين * در گوشه‌يى نشينم و خاكى به سر كنم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1031 | رضا قليخان هدايت