تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1030

مساهمون:

ص١٠٣٠

ايضا در لغز قلم

بگو چيست آن عاشق زار لاغر * سرشكش روان دايم از ديدهء تر گهى همچو سيمين بران مخطط * ز خط گرد رويش عيان مشك اذفر دگرگاه چون منظر ساده‌رويان * تراشنده تيغش كند صاف‌منظر به طفلى نمايش در آجام شيران * به پيرى سرايش مكانى محقر چو ماهش مكان است گاهى به گردون * چو ماهيش گه جا به بحر مدور گهى هست در آب چون رود عمران * گهى هست در نار چون پور آذر گهى جا به ظلمات مانند خضرش * گهش جاى بر تخت همچون سكندر سخن‌چين و نمام و ساعى و واشى * فسون‌ساز و غماز راز و فسونگر خطش چون خط نوخطان خطايى * قدش چون قد سروقدان كشمر اگر نيست مرتاض صافى ضميرى * چرا هست آگاه از سر مضمر عجب آنكه هم ناقص است و هم اجوف * عجب‌تر كه هم ابكم و هم سخنور گهى هست در پويه و گاه ساكن * گهى هست آسوده و گاه مضطر سخنگوى چون عاقلان سخن‌دان * هنرپيشه چون كاملان هنرور

غزليات

مفشان به چهره زلف شب‌آسا خداى را * يكسان روا مدار چنين صبح و شام ما حلقه بر دل مىزند غمهاى دوست * گنج مىخواهد همى ويرانه را شمع را گو رخ نيفروزد چنين * چند منع از سوختن پروانه را فرصت لذت ندادى از خدنگ ديگرم * اى خدنگ‌افكن بنازم زور و بازوى تو را براى مدعى پر كرده گويا يار جام امشب * كه جام ديده‌ام خالى نگردد از مدام امشب فاش ترسم كند آخر رخ زردم غم عشق * تا برد زردى او ديدهء خونبار كجاست آنكه از تيغ جفا كشت طرب را و برفت * كاش مىگفت دگر وعدهء ديدار كجاست اى قوم كه سرمنزلتان دجلهء آب است * گر دست من تشنه بگيريد ثواب است گر كند بوالهوسى منع من از عشق چه باك * در نظر عشق من او را هوسى مىآيد