ايضا در لغز قلم
بگو چيست آن عاشق زار لاغر * سرشكش روان دايم از ديدهء تر
گهى همچو سيمين بران مخطط * ز خط گرد رويش عيان مشك اذفر
دگرگاه چون منظر سادهرويان * تراشنده تيغش كند صافمنظر
به طفلى نمايش در آجام شيران * به پيرى سرايش مكانى محقر
چو ماهش مكان است گاهى به گردون * چو ماهيش گه جا به بحر مدور
گهى هست در آب چون رود عمران * گهى هست در نار چون پور آذر
گهى جا به ظلمات مانند خضرش * گهش جاى بر تخت همچون سكندر
سخنچين و نمام و ساعى و واشى * فسونساز و غماز راز و فسونگر
خطش چون خط نوخطان خطايى * قدش چون قد سروقدان كشمر
اگر نيست مرتاض صافى ضميرى * چرا هست آگاه از سر مضمر
عجب آنكه هم ناقص است و هم اجوف * عجبتر كه هم ابكم و هم سخنور
گهى هست در پويه و گاه ساكن * گهى هست آسوده و گاه مضطر
سخنگوى چون عاقلان سخندان * هنرپيشه چون كاملان هنرور
غزليات
مفشان به چهره زلف شبآسا خداى را * يكسان روا مدار چنين صبح و شام ما
حلقه بر دل مىزند غمهاى دوست * گنج مىخواهد همى ويرانه را
شمع را گو رخ نيفروزد چنين * چند منع از سوختن پروانه را
فرصت لذت ندادى از خدنگ ديگرم * اى خدنگافكن بنازم زور و بازوى تو را
براى مدعى پر كرده گويا يار جام امشب * كه جام ديدهام خالى نگردد از مدام امشب
فاش ترسم كند آخر رخ زردم غم عشق * تا برد زردى او ديدهء خونبار كجاست
آنكه از تيغ جفا كشت طرب را و برفت * كاش مىگفت دگر وعدهء ديدار كجاست
اى قوم كه سرمنزلتان دجلهء آب است * گر دست من تشنه بگيريد ثواب است
گر كند بوالهوسى منع من از عشق چه باك * در نظر عشق من او را هوسى مىآيد