تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1029

مساهمون:

ص١٠٢٩

در مدح وليعهد مغفور مبرور گويد

گرنه عكس رأى شاه كامكار است آفتاب * ازچه‌رو مصباح بزم روزگار است آفتاب قهرمان عباس شه كز رشك مهر رايتش * تا ابد چون ماه نو از غم نزار است آفتاب گر شود در پردهء مغرب نهان هر شب رواست * كز صفاى رأى دارا شرمسار است آفتاب دست جودش تا به نهب كان كمر بست استوار * از غم پروردگان در زينهار است آفتاب ملك شه كيوان حصار استوارش آسمان * كوتوالى اندرين نيلىحصار است آفتاب مطبخ احسان او را مرتفع دوديست چرخ * وندران دود مجعد يك شرار است آفتاب راستى شه را يك از كندآوران باشد از آن * دايم از خط شعاعى نيزه‌دار است آفتاب

در ستايش حضرت خاقان صاحبقران مغفور طاب ثراه

بناميزد بتى دارم سمن‌سيما و سيمين‌بر * سهى بالا و بزم‌آرا و روح‌افزاى و جان‌پرور لب و چشم و تن و زلف و قد و گيسوى مشكينش * عقيق و عبهر و عاج و عبير و سرو و سيسنبر مجاور روز و شب رخسار و زلف مشك‌فامش را * بها و زينت و زيب و شكنج و حلقه و چنبر ميان و ساعد و سرپنجه و چشمش خلاف هم * عليل و ناتوان و زورمند و فربه و لاغر رخ زيبا و خد دلرباى و لعل و كام او * يكى خلد و يكى طوبى يكى حيوان يكى كوثر جز آن هندوى خال و ترك چشم و غمزهء جادو * به عهد شه كه ديده رهزن و خونريز و غارتگر خديو قهرمان فتحعلى شاه آنكه مىباشد * جهان‌گير و جهان‌بخش و جهان‌دار و جهان‌داور