همه جا رو شوى و بادهگسار * سادهرويى تو را به باده چه كار
يار هركس مشو ز بىمغزى * كج منه پا و گرنه مىلغزى
من بيچاره مردم از وسواس * كه تو خود را چرا ندارى پاس
حسن خود را ز كس مگير قياس * گفتمت قدر خويشتن بشناس
كه اگر با فرشته مقرونى * صرفه او مىبرد تو مغبونى
آنكه پيشت نشسته شام و سحر * كه منم پاكباز و پاكنظر
نكنى عشق پاك او باور * كه هوسپيشه است و افسونگر
اين همه سعى نيست بىغرضى * هست البتّه در دلش مرضى
آنكه گويد كه در تو مفتونم * در تماشاى صنع بىچونم
من درين شيوه از وى افزونم * اگر اين راست است ملعونم
در خواهش به روى او وا كن * قدرت ايزدى تماشا كن
اين هوسپيشگان كامطلب * همه دوشابدل تو شكرلب
با گروهى چنين به بزم طرب * مىكشى جام باده شب همهشب
همه آلودهاند و دامن چاك * چون توان كرد حفظ دامن پاك
شب كه در بزم غير استادى * همهكس را برون فرستادى
مى كشيدى و مست افتادى * خويشتن را به دست او دادى
با تو آن بىادب چها كه نكرد * هرچه مىخواست از كجا كه نكرد
با چنين كامجوى مطلب دوست * رفتن و مىكشيدنت نه نكوست
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1025
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٠٢٥