تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1023

مساهمون:

ص١٠٢٣
چو ديدم غير را با محرم او سوختم از غم * چو دانستم كه پنهان صحبتى با يار هم دارد مىخواست رستخيز ز عالم برآورد * آن باغبان كه تربيت اين نهال كرد رود با ديگران در خشم و بر من دامن افشاند * غبارى در دل از هركس كه دارد بر من افشاند شادم كه داده وعده به فرداى محشرم * كان روز هيچ وعده به فردا نمىشود غمت وداع همه كرد و رو به ما آورد * وفا كه وعده تو كردى غمت به‌جا آورد به گرد خاطرم اى خوشدلى چه مىگردى * كدام روز مرا با تو آشنايى بود دور از تو گريه هم نتوانم به كام كرد * ترسم كه سيل اشكم ازين دور تر برد سر در جهان نهاد ضميرى سرشك تو * ترسم ز جور يار به عالم خبر برد چو مىبينم كسى كز كوى او دلشاد مىآيد * فريبى كاول از وى خورده بودم ياد مىآيد نوميد چو آيم به سر كوى تو گويم * اميد كه اين‌بار چو هربار نباشد فرياد از آن لحظه كه درد دلم آن شوخ * پرسد ز من و قوت گفتار نباشد علاج درد ضميرى نشد نمىدانم * كه گفته بود كه دردش دواپذير مباد هر دو عالم را به اول ديدن از چشمم فكند * اين زمان خود اندك‌اندك در دلم جا مىكند مرا هنگام جان دادن جز اين نبود غم ديگر * كه چون مردم غمت خواهد كه را كشتن دم ديگر گريد همه در كشتن من قاتلم امروز * گويا كه رسيد است به درد دلم امروز فراموشم زيادش بخت آنم كو كه بدگويى * كند تحريك آزار من و از من دهد يادش ز پيام من جوابى نشنيده است قاصد * دهدم به اين تسلى كه نديده‌ام هنوزش به اميدى كه پرسد يار حال خويشتن گويم * روم چون پيش او با او به زير لب سخن گويم فرياد كه چون در ره بيداد تو رفتم * از ديده نهان ناشده از ياد تو رفتم فريب بين كه فرستد نويد وصل دمادم * به اين خيال كه شايد در انتظار بميرم نداده وعدهء وصلم به روز حشر ضميرى * ز بيم آنكه مبادا اميدوار بميرم طبيبى گفت درمانى ندارد درد مهجورى * غلط مىگفت خود را كشتم و درمان خود كردم چو برخيزد ز خواب ناز و بيند سوى خود رويم * بهانه چشم ماليدن كند تا ننگرد سويم دگر از حال خود با يار مىدانم چه مىگويم * به او گر مىرسم اين‌بار مىدانم چه مىگويم به او گر مىرسم اظهار رنجش مىكنم اما * نمىرنجانمش بسيار مىدانم چه مىگويم