تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1024

مساهمون:

ص١٠٢٤
بكن به درد دلم گوش ور نه شهرى را * ز اهل درد كند درد دل شنيدن تو نه غمى است از تو در دل كه به او رسيده باشى * نه مراست چاره از غم كه ز كس شنيده باشى

685 ضيا

اسمش ميرزا نور اللّه از قريهء كفران رودشتين من بلوكات تسعهء اصفهان از جمله اكابر آن ديار و در عهد شاه‌عباس ماضى صفوى از كتاب دفتر ديوان بوده طبع خوشى داشته با كثرت كمالات موصوف از اوست :
صبا به خدمت مستوفى الممالك عهد * اگر رسى ز منش هيچ دردسر مرسان در او كند گله از من به خاكپاى بتان * كه هرچه بشنوى از وى به من خبر مرسان مگو چرا ز تو نفعى نمىرسد به ضيا * كه من گذشته‌ام از نفع گو ضرر مرسان همين بس است كه گويى ز خير و شر با او * مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان

مربع تركيب

اى بت هرزه‌گرد هرجايى * وى برآورده سر به رسوايى هرزه‌گردى و باده‌پيمايى * عاقبت مىكشد به رسوايى بس‌كه گفتم زبان من فرسود * چه كنم پند من ندارد سود گرچه در پاكى تو نيست شكى * اين نمىداند از هزار يكى شب اگر با مسيح در فلكى * مورد تهمتى اگر ملكى لب بدگو نمىتوان بستن * از بد او نمىتوان رستن كى گمان داشتم كه آخر كار * ننگ و ناموس را نهى به كنار