تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1021

مساهمون:

ص١٠٢١
اى خضر ره امدادى در ظلمت گمراهى * اى نوح نجى لطفى در لطمهء توفانم دوشينه كه مىكردم اذعان به غلطكارى * اين شعر به ياد آمد از صاحب ديوانم بسيار غلطكارم از نفس غلطفرما * آهنگر تابستان سقاى زمستانم فردا كه عمل‌سنجان ميزان عمل سنجند * جز باد گنه نبود در كفهء ميزانم تا شور على در سر كى شوق به فردوسم * تا نور على در دل كى باك ز نيرانم كس پنجه نيارد زد با قوت بازويم * با مهر تو گوى چرخ چو سنگ ترازويم

و له ايضا

اى دل نفسى با خود همره شو و همدم باش * بر راز نهان خويش آگه شو و محرم باش با رأيت چرمينه برخيز و فريدون شو * ضحاك طبيعت گو افراشته پرچم باش اين ديو هيولانى گر لاشه بجنباند * با حكم سليمانى با نيروى رستم باش هين دامن استغنا بر . . . و مكان افشان * ور ذلت درويشى با همت حاتم باش اين دار فنا بگذار بر چرخ بقا بگذر * زين سامريان بگريز عيسى معظم باش جبريل امانت شو پيغام حق اندر دم * آبستن روح اللّه بر سيرت مريم باش بىياد پسر بنشين با محنت يعقوبى * بىترك ادب از امر با حسرت آدم باش خورشيد جهان‌افروز برجيس سعادتمند * كيوان عظيم القدر مريخ مفخم باش بر دار محبت رو منصور مظفر شو * بر نخلهء عشق آويز بر اسوهء ميثم باش ارواح مشاكل كن اركان مهذب را * تركيب مخلد جوى اكسير مكرم باش گر نيستى اسكندر ور جم نشدى بارى * آيينهء اسكندر انگشترى جم باش در سايهء پيرى رو آنگاه اميرى شو * استاد معلم را شاگرد معلم باش

684 ضميرى

اسمش كمال الدّين حسين ظريفى خوش‌صحبت و حريفى بلندهمت ، اشعار نمكينش عاشقان