تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1020

مساهمون:

ص١٠٢٠
نادانى و آن عصيان دانايى و اين حرمان * افسوس ز دانايى فرياد ز نادانى از زنگ هوس كرديم جام جم دل تيره * رخسارهء ديو نفس از خمر هوا قانى تا راه به دل داديم بخل و حسد و شهوت * سلطان شقا كشتيم با لشكر شيطانى سلطان سعادت را رانديم به مسكينى * سرهنگ شقاوت را خوانديم به سلطانى در راه خطا رانديم با مركب چوبينه * وز راه هدى مانديم با بارهء ختلانى آيينهء ربانى دل بود و ندانسته * اندوده به گل كرديم آيينهء ربانى زنجير سفه بستيم بر پاى بدشوارى * دامان خرد داديم از دست به آسانى بااين‌همه لغزشها بااين‌همه كژيها * جز نغز نپندارى جز راست نمىدانى كورى به چه مىبينى آيات خداوندى * مورى ز چه مىدانى اجلال سليمانى ابرى ز چه ميلافى با پرتو خورشيدى * گبرى ز چه مىبندى بر خويش مسلمانى اين كار كه من كردم كس مىنكند الا * ديوانهء زنجيرى زنجيرى زندانى يا رب برسان ما را بآسايش لاهوتى * يا رب برهان ما را ز آلايش طبعانى تا دست تولا بر دامان على آرم * ز آلايش طبعانى تشويش نمىدارم

و له ايضا

اى گلبن بستانى من بلبل بستانم * با ياد گل رويت دايم به گلستانم از عزت من پرسى خار ره دلدارم * از پايهء من جويى خاك در جانانم مژگان سپه آرايد گيسو حشم افزايد * دانم كه نبخشايد بر كشور ويرانم زين پيش مرا خواندند استاد به هر كارى * در مكتب عشقت نك يك طفل سبق‌خوانم علامهء مجهولم ديوانهء معلولم * طرار گرفتارم خاموش سخن‌دانم ويرانهء آبادم پربستهء آزادم * سرمست هشيوارم مجموع پريشانم آشفتهء آن چشمم افتادهء آن گيسو * گر جالس ايوانم ور فارس مىدانم تا مهر تو تعويذم ديوان طبيعت را * حاشا كه ظفر باشد بر مهر سليمانم تركان هوس خواهند ايران خرد ويران * آخر نظرى فرماى اى رستم دستانم زين سامريان دانم مشكل برهانم جان * بنما يد بيضايى اى موسى عمرانم