و له
ميانش را چهسان گويم كه مويست * نمىگنجد چو مويى در ميانش
چشم خلقى همه باز است در آنجا كه بخيزى * دل جمعى همه جمع است در آنجا كه نشينى
و له
زيركى گفت با كسى نامت * چه بود گفت نام من عمار
گفت بدنام شوم دارى تو * عين از آن گر فتد بماند مار
ميم اگر ساقط آورى از آن * ما بقىِ هست بر تو مايهء عار
الف آن اگر كنى محذوف * باشد آن اسم سرور اشرار
683 صفاى لواسانى
نام شريفش ميرزا على محمد و برادر كهتر عالىجناب ميرزا محمد جعفر ملقب به حكيم الهى خلف الصدق زبدة الفضلاء ميرزا حسنعلى مغفور است اين سلسلهء جليله پيوسته به فضل و كمال و جاه و جلال در ايران معروف بودهاند و آبا و اجداد ايشان در نزد سلاطين افشاريه و قاجاريه به عزت موصوف جناب حكيم الهى به حسن اخلاق و شيوهء وفاق مشهور است و ميرزاى صفا در مبادى شباب به تحصيل كمالات و اقتباس حالات كوششها كرده و رنجها برده تا مجمع هنر و مخزن كمال گشته قطع نظر از فضائل و خصايل بلند و ارجمند در حسن خط مسلم زمان و وحيد اوان آمده مدتها در دارالخلافهء تهران و دار الامان كرمان به حسب ميل به سر برده و اكتساب هرگونه كمالات كرده اكنون در تهران و مرجع اهل فضل و دانش است گاهى نظمى مىسرايد و ارباب كمال را كه نظر بر معنى باشد ازين مقال لختى به حال او راه خواهند برد و از آن جناب است :