عناب لبت قوت دل و قوت جان است * در حسرت آن دل شده بر گونهء عناب
سيماب صفت رفته قرار دل فرار * تا ديدهام آن جسم بلورين چو سيماب
و له
گهى ز زنگ كشد سوى چين سپاه و حشم * گهى به مرز ختا برزند ز مشك علم
به خنده ژاله بديد آورد ز آتش تر * به عشوه لاله هويدا كند ز سنبل خم
دهان چو ذره و در ذرهاش نهان پروين * به رخ چو مهر و به مهرش عيان ز قير رقم
* * *
تودهتوده عود و عنبر باغ در مجمر نهاده * رشتهرشته لعل و گوهر راغ اندر برگرفته
گرنه عمان است بستان از چه پردرست و مرجان * ور نه كان باشد گلستان از چه سيم و زر گرفته
و له
سيراب گشته دهر ز آب دو ديدهام * اى ابر كم ببار كه نايد به كار ما
ره پرخطر است و يار نزديك * افسوس كه پاى رفتنى نيست
هميشه رسم يكى گوى بوده يك چوگان * منم كه گوى دلم در خم دو چوگان است
و له
تراشيدى ز رخ غارتگرى چند * رهانيدى دلم از چنبرى چند
همه روى هوا پرمرغ دل شد * بريدى تا تو سرو كشمرى چند
به تيغ قهر قطع كفر كردى * گشادى بر رخ جنت درى چند
ز قيد طرهايت رست دلها * ز دام آزاد كردى مضطرى چند