تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1017

مساهمون:

ص١٠١٧
عناب لبت قوت دل و قوت جان است * در حسرت آن دل شده بر گونهء عناب سيماب صفت رفته قرار دل فرار * تا ديده‌ام آن جسم بلورين چو سيماب

و له

گهى ز زنگ كشد سوى چين سپاه و حشم * گهى به مرز ختا برزند ز مشك علم به خنده ژاله بديد آورد ز آتش تر * به عشوه لاله هويدا كند ز سنبل خم دهان چو ذره و در ذره‌اش نهان پروين * به رخ چو مهر و به مهرش عيان ز قير رقم
* * *
توده‌توده عود و عنبر باغ در مجمر نهاده * رشته‌رشته لعل و گوهر راغ اندر برگرفته گرنه عمان است بستان از چه پردرست و مرجان * ور نه كان باشد گلستان از چه سيم و زر گرفته

و له

سيراب گشته دهر ز آب دو ديده‌ام * اى ابر كم ببار كه نايد به كار ما ره پرخطر است و يار نزديك * افسوس كه پاى رفتنى نيست هميشه رسم يكى گوى بوده يك چوگان * منم كه گوى دلم در خم دو چوگان است

و له

تراشيدى ز رخ غارتگرى چند * رهانيدى دلم از چنبرى چند همه روى هوا پرمرغ دل شد * بريدى تا تو سرو كشمرى چند به تيغ قهر قطع كفر كردى * گشادى بر رخ جنت درى چند ز قيد طرهايت رست دلها * ز دام آزاد كردى مضطرى چند