تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1015

مساهمون:

ص١٠١٥
پس به خون آغشته سازيد اين تنم * افكنيد اندر ره صيدافكنم تا بود كز روى رحمت يك نظر * افكند براين تن بىپا و سر وز نگاهى بخشدش عمر ابد * فارغش سازد ز قيد نيك و بد سركش است اسب و به ره كوه و كمر * هين ازين مركب فرود آ زودتر پر برآورد آن يكى مور ضعيف * يك‌دو روزى در بهارى يا خريف كرد پرواز و به ديوارى نشست * پس به خود نازيد چون طاووس‌مست ما خود آن موريم اى يار عزيز * بل فروتر زان هزاران پايه نيز در بهارستان فيض لم‌يزل * از نسيم لطف فياض ازل برپريديم از عدم گامى سه چار * تا سر ديوار پست روزگار نى خبرمان جز ازين ديوار پست * نى گذرمان در تماشاگاه هست نى ازين خاك مطبق‌مان خبر * نى بدان چرخ معلقمان گذر آن توانايى كه بهر آزمون * بست اين نقش بديع واژگون داد بهر آزمايش جلوه‌ها * هيچ اندر هيچ اندر هيچ را

حكايت خليفهء عباسى و طاوس يمانى

آن خليفه مىشدى اندر حرم * گرد بر گردش و شاقان و خدم ديد طاوس يمانى در رهش * در خروش آمد نهاد آگهش بانگ برزد كاى تو نادان غوى * جانب گرمابه گويا مىروى چون شنيد از وى خليفه اين مقال * گفت بنگر من كيم چشمى بمال چونكه اين بشنيد طاوس از غضب * گفت چون نشناسمت من اى عجب ساكن اندر بول و در خون آمدى * از دو راه بول بيرون آمدى اينت آغاز اينت انجام است و حال * از كثافات و پليدى يك جوال چون خليفه اين شنيد از وى خروش * از نهادش شد به ابر و شد ز هوش حال ما اين است يكسر اى پسر * ديده بگشا اول و آخر نگر با چنين حالى زدن دم از منى * نيست جز از ابلهى و كودنى