تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1014

مساهمون:

ص١٠١٤
بنده آن باشد كه بند خويش نيست * جز رضاى خواجه‌اش در پيش نيست گر ببرد خواجه او را پاى و دست * دست ديگر آورد كاين نيز هست نى ز خدمت مزد خواهد نى عوض * نى سبب جويد ز امرش نى غرض هست آدم عين جان وين پيكرش * نيست غير از جامه‌يى اندر برش چون بيندازد ز خود اين جامه دور * گردد از نورش خجل تابنده هور بنده بايد پيش خواجه خوار و زار * بنده را با خويشتن‌بينى چه كار بار تكليف تو بر دوش تو بس * هين مكن سربار آن بارى ز كس در شتاب است اندرين ره كاروان * تو چه خواهى كرد با بار گران پاى ما لنگ و رهى دشوار پيش * پاى ما سنگين و پشت ناقه ريش اول منزل به گل افتاده بار * دزدهاى رهزنم گشته دوچار دل چو مرآت است و صورتهاى غيب * منعكس گردد در آن بىشك و ريب پاك كن آيينهء دل را ز زنگ * عكسها بنگر در آن بس رنگ‌رنگ تا كه دل با ياد حق باشد قرين * ره نيابد اندر آن ديو لعين خانه‌يى كانجا عسس را مسكن است * كى در آنجا جاى دزد رهزن است حركوا الروح الى صوب الحبيب * انه فى هذه الدنيا غريب جان در اين ويرانه ده بيگانه است * در ديار قدس او را خانه است اى خوش آن دوران و آن ايامها * وان همايون صبحها و شامها آتش پنهانم اكنون فاش شد * مفتى شهر شما قلاش شد احبسونى يا ثقاتى احبسون * كاينك آمد بر سرم شور جنون بار بربست از دلم هوش و خرد * تا كجا ديگر جنونم مىبرد بگسلم اكنون دوصد زنجير را * چارتكبيرى زنم تدبير را سبحه و سجاده‌ام را باد برد * دفتر بحث و جدل را گاو خورد اقتلونى اصدقايى فى هواه * و اطرحوا جسمى تريبا فى فناه مىدمد اينك صباح روز عيد * در ره جانان مرا قربان كنيد يا احبائى لعمرى فى الغداة * اذبحونى اذبحونى ذبح شاة
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1014 | رضا قليخان هدايت