بنده آن باشد كه بند خويش نيست * جز رضاى خواجهاش در پيش نيست
گر ببرد خواجه او را پاى و دست * دست ديگر آورد كاين نيز هست
نى ز خدمت مزد خواهد نى عوض * نى سبب جويد ز امرش نى غرض
هست آدم عين جان وين پيكرش * نيست غير از جامهيى اندر برش
چون بيندازد ز خود اين جامه دور * گردد از نورش خجل تابنده هور
بنده بايد پيش خواجه خوار و زار * بنده را با خويشتنبينى چه كار
بار تكليف تو بر دوش تو بس * هين مكن سربار آن بارى ز كس
در شتاب است اندرين ره كاروان * تو چه خواهى كرد با بار گران
پاى ما لنگ و رهى دشوار پيش * پاى ما سنگين و پشت ناقه ريش
اول منزل به گل افتاده بار * دزدهاى رهزنم گشته دوچار
دل چو مرآت است و صورتهاى غيب * منعكس گردد در آن بىشك و ريب
پاك كن آيينهء دل را ز زنگ * عكسها بنگر در آن بس رنگرنگ
تا كه دل با ياد حق باشد قرين * ره نيابد اندر آن ديو لعين
خانهيى كانجا عسس را مسكن است * كى در آنجا جاى دزد رهزن است
حركوا الروح الى صوب الحبيب * انه فى هذه الدنيا غريب
جان در اين ويرانه ده بيگانه است * در ديار قدس او را خانه است
اى خوش آن دوران و آن ايامها * وان همايون صبحها و شامها
آتش پنهانم اكنون فاش شد * مفتى شهر شما قلاش شد
احبسونى يا ثقاتى احبسون * كاينك آمد بر سرم شور جنون
بار بربست از دلم هوش و خرد * تا كجا ديگر جنونم مىبرد
بگسلم اكنون دوصد زنجير را * چارتكبيرى زنم تدبير را
سبحه و سجادهام را باد برد * دفتر بحث و جدل را گاو خورد
اقتلونى اصدقايى فى هواه * و اطرحوا جسمى تريبا فى فناه
مىدمد اينك صباح روز عيد * در ره جانان مرا قربان كنيد
يا احبائى لعمرى فى الغداة * اذبحونى اذبحونى ذبح شاة
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1014
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٠١٤