تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1012

مساهمون:

ص١٠١٢
از پس عمرى مرا خواندى و آن هم با رقيب * بلكه تنها با تو من راز نهانى داشتم سوخت اى پروانه شمعت بال‌وپر دارى چه غم * كاش من همچون تو يار مهربانى داشتم

و له

ساقيا جامى به من زان آب رمانى بده * جامها پىدرپى از چيزى كه مىدانى بده چون شدم من مست و بى خود زان دو لعلم بوسها * آشكارا گر زيان دارد به پنهانى بده شد تهى دلها ز عشق و بسته شد ميخانه‌ها * رونقى يا رب به آيين مسلمانى بده
* * *
اين خمار كهنهء ما را به جامى كو علاج * از سبو و خم چه خيزد كاش مىبودى يمى آدميزادى كه مىگويند اگر اين مردمند * اى خوشا جايى كه خود آنجا نباشد آدمى
* * *
ساقى به ياد دوست بده ساغرى ز مى * از آن گنه چه باك كه باشد به ياد وى تا كى دلا به مدرسه طامات و ترهات * بشنو حديث يار دو روزى نه چنگ و نى

و له ايضا

در هجر يار اى دل تا چند بردبارى * از عاشقان خوش آيد گه‌گه فغان و زارى يا با غمت بگو دست از جان ما بدارد * يا خود بگير دستم يكره به غم‌گسارى كشتن چو مىتوانى بىجرم و بىخيانت * بر بىگناه مپسند نام گناهكارى صياد سخت بازو افكنده دام در ره * غافل مرو در اين دشت اى كبك كوهسارى دستى به گيسوانش خواهم دراز كردن * يا مىكشم به شادى يا مىكشد به زارى رندى و لاابالى اين است پادشاهى * از كفر و دين رهايى اين است رستگارى