تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1013

مساهمون:

ص١٠١٣
در خون خود صفايى غلطان همىدهد جان * اى قاتلم نظر كن آيين جان‌سپارى

منتخبى از مثنويات آن جناب است

هركه شد معشوق عاشق نيز هست * در دل او عشق شورانگيز هست عشق عاشق هم ز جذب عشق دوست * گشته پيدا وين كشاكش هم ازوست حسن را جان‌بخشى و دلدارى است * عشق را خصلت همه خون‌خوارى است عاشقان را عشق اگر باشد يكى * عشق معشوقان بود صد بىشكى زين سبب فرموده حق با بندگان * سوى من آييد اى آيندگان هركه نزديك من آيد يك ذراع * من روان گردم سوى او باع‌باع اى گنهكاران سوى من پر زنيد * خانه‌ام را حلقه‌يى بر در زنيد خانه از لطف و كرم آراسته است * حاجب و دربان ز در برخاسته است خوان نهاده در گشاده راه راست * ليك در راه اى برادر دزدهاست كاروانها را در اين ره برده‌اند * رختشان بگرفته خونشان خورده‌اند اى نوايت بينوايان را نوا * اى همايون‌بال‌وپرتر از هما روز هجرت را به خواب ار ديدمى * يا حديث دوريت بشنيدمى ديده را از نشتر غم خستمى * گوش خود را از شنيدن بستمى نامه‌ام را عالم ار پهنا بود * شرح هجرت را كجا گنجا بود زينهار از من فراموشت مباد * جرعه‌يى بىياد من نوشت مباد ياد ما هر زشت را نيكو كند * اى خنك آن دل كه با ما خو كند دل به اين و آن مده اى بوالهوس * دل بدان ده كو دلت داد است و بس ديو و دد از خانهء دل دور كن * بعد از آن آن خانه را پرنور كن هركه بىپيرى بپيمايد طريق * سرنگون افتد به چاهى بس عميق هركه پير وقت خود را ره نبرد * او به موت جاهليت جان سپرد جمله كوه و دشت و صحرا و قلاع * غول در غول و سباع اندر سباع ز امر حق گر سجده آرى بهر كس * شرك نبود بلكه توحيد است و بس