در خون خود صفايى غلطان همىدهد جان * اى قاتلم نظر كن آيين جانسپارى
منتخبى از مثنويات آن جناب است
هركه شد معشوق عاشق نيز هست * در دل او عشق شورانگيز هست
عشق عاشق هم ز جذب عشق دوست * گشته پيدا وين كشاكش هم ازوست
حسن را جانبخشى و دلدارى است * عشق را خصلت همه خونخوارى است
عاشقان را عشق اگر باشد يكى * عشق معشوقان بود صد بىشكى
زين سبب فرموده حق با بندگان * سوى من آييد اى آيندگان
هركه نزديك من آيد يك ذراع * من روان گردم سوى او باعباع
اى گنهكاران سوى من پر زنيد * خانهام را حلقهيى بر در زنيد
خانه از لطف و كرم آراسته است * حاجب و دربان ز در برخاسته است
خوان نهاده در گشاده راه راست * ليك در راه اى برادر دزدهاست
كاروانها را در اين ره بردهاند * رختشان بگرفته خونشان خوردهاند
اى نوايت بينوايان را نوا * اى همايونبالوپرتر از هما
روز هجرت را به خواب ار ديدمى * يا حديث دوريت بشنيدمى
ديده را از نشتر غم خستمى * گوش خود را از شنيدن بستمى
نامهام را عالم ار پهنا بود * شرح هجرت را كجا گنجا بود
زينهار از من فراموشت مباد * جرعهيى بىياد من نوشت مباد
ياد ما هر زشت را نيكو كند * اى خنك آن دل كه با ما خو كند
دل به اين و آن مده اى بوالهوس * دل بدان ده كو دلت داد است و بس
ديو و دد از خانهء دل دور كن * بعد از آن آن خانه را پرنور كن
هركه بىپيرى بپيمايد طريق * سرنگون افتد به چاهى بس عميق
هركه پير وقت خود را ره نبرد * او به موت جاهليت جان سپرد
جمله كوه و دشت و صحرا و قلاع * غول در غول و سباع اندر سباع
ز امر حق گر سجده آرى بهر كس * شرك نبود بلكه توحيد است و بس